
دیروز دنیا به دیوونه بازی هام خندید....مخصوصا" به بستنی خوردنم!
چه دردی ست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن!
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن!
برای هر لبی شعری سرودن ولی لب های خود همواره بستن!
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن!
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بزم خود غوغا نشستن!
* گاهی وقت ها میرسی به جایی که نباید برسی.به بی اعتنایی کامل.به آرامش کاذب!
* رسیدم به اونجایی که دیگه هیچ چیز برام اهمیتی نداره.چیزهایی که دیگران و شاد و متهیج میکنه
برام پیش پا افتاده ترین مسائل هستن و از موضوعاتی که غم به دلشون می نشونه خندم میگیره...
* این روزها فقط نگاه میکنم بدون اینکه چیزی ببینم...این روزها چشمام فقط آسمون و میبینه.....
خسته ام از زمین و زمینی هاش... شاید به همین خاطر هم هست که باهام سر لج پیدا کرده و دائم
کاری میکنه بهش سجده کنم ولی کور خونده!
** بعد از چندین بار زمین خوردن های سطحی دیروز از بالای پله ها پرت شدم پایین.نمیدونم چرا فقط
سعی کردم سرم به زمین نرسه.نه به خاطر اینکه سرم آسیب نبینه شاید به این دلیل که فکر نکنه
پیشش کم آوردم....جناب زمین! نشستن و برام سخت ترین کار دنیا کردی ولی حتی اگه خوابیدن و
هم ازم بگیری نمیذارم به هدفت برسی!
* هیچ وقت فکر نمی کردم مثله امروز انقدر آرامش داشته باشم.گویی از اول دلی وجود نداشت!!
** چیزهایی با چشمام دیدم که قبل ترها برام مهم و عذاب دهنده بود...امروز به تمام دیده هام فقط
خندیدم..فقط نگاه کردم...تمام وجودم و برای یافتن احساسات گذشتم کنکاش کردم ولی خبری نبود!
*** هیچ وقت از دیدنت انقدر خوشحال و آروم نشده بودم.ممنون که بودی فاطمه عزیزم!
* این روزها دل های شبیه خودم زیاد میبینم ... کسانی که جای این زخم روی قلبشون حک نشده
نصیحت و اندرز می کنند ولی من فقط به آغوش میکشمش و اجازه میدم تا وقتی که دوست داره
خودش و خالی کنه و ... من فقط سکوت میکنم و بغضم و با تمام نیرو فرو میخورم... آره! منم اینجوری
آروم شدم.یادته؟!
* بچه تر که بودم به کسایی که می گفتن روحم خسته ست میخندیدم.همیشه برام سوال بود که
روح هم مگه خسته میشه؟!.... و امروز با تمام وجودم این خستگی رو حس میکنم.ساعت ها میخوابم
تا شاید حالش بهتر بشه ولی نمیدونم توی خوابم هم چرا انقدر بی قراری میکنه....؟؟؟!!!
* قبل تر ها سخت ترین کار برام گفتن جمله "دوستت دارم" بود... این روزها خیلی راحت میتونم این
جمله رو بگم ولی کسی رو جز خدا لایقش نمیدونم...روزی هزاربار بهش یادآوری میکنم که دوسش دارم!
*دلم این روزها بدجوری هوات و کرده... دلم برای آغوشت تنگ شده...دلم نگاه مهربونت و میخواد...
دست هام به دنبال دست های گرمت میگردن.نگاشون کن یخ زدن از سرمای روزگار...حداقل تو
خواب های همیشه آشفته ام بیا...فقط یک لحظه خانوم جسیمی!
** تا حالا اینجوری درکت نکرده بودم بهرنگ.شایدم تو حالا من و درک میکنی!
* بهم گفت :به من اعتماد داری؟ دلم نیومد بگم این روزها به چشم هامم ذره ای اعتماد ندارم.
آروم گفتم: آره! گفت چه قدر؟ گفتم: به اندازه چشم هام!!!
* نازنین تو بردی...این روزها اعداد هم باهام غریبی میکنن!
* روزها رو به این امید سپری میکنم که ماه به نیمه برسه و قرص ماه کامل بشه.اونوقت تا صبح میشینم
لب پنجره و نگاهش میکنم و باهاش حرف میزنم.صبح ها آفتاب نزده از خونه میزنم بیرون و تا جایی که
بتونم راه میرم و تو آسمان روشن صبح نگاش میکنم....سنگ صبوری صبورتر و زیباتر ازش پیدا نکردم!
* خنده داره ولی تنها آرزوم اینه که برف بباره...دلم برای سپیدی و پاکیش تنگ شده... دلم برای خوردن
بستنی زیر بارش سنگینش و رسیدن به بی حسی کامل از سرما تنگ شده...دلم برای قشنگ ترین
فصل سال تنگ شده...خسته شدم بس که اخبار هواشناسی رو گوش کردم.پس کی میای؟!

* فکرکنم حالاباور کنی که ۸۰٪ به تو فکر کردم و ۲۰٪ به خودم...سرکردن با همچین دیوانه ای محاله.نه؟!
می خوام فریاد بزنم.
می خوام گریه کنم.
دلم میخواد چندتا مشت به اولین آدمی که جلوی دستم میاد بزنم.
آدمی نیست....
دستام قرمز شده انقدر به دیوار مشت کوبیدم.
نفس کشیدن برام سخت شده انقدر فریادم تو خودم خفه کردم.
بالا آوردم از بس صبوری کردم لبخند زدم و کظم غیض کردم.
کم آوردم از این همه خوشی.به خدا کم آوردم.
.
.
.
تموم روز و میخوابی که یادت بره امروز چه روزیه
اول شب به دوستی زنگ میزنی و رفع دلخوری میکنی تا دلخوری باعث نشه یادت بیفته تو این ساعت
کی چی کار کرد.
ساعت ۱۰:۳۰ شب خودت و با افکار پوچ و رویاهای بی سر و ته مشغول میکنی تا
یادت بره امشب چه شبیه.
نیمه شب الکی عینه دیوونه ها به هر چیزی میخندی تا یادت بره کل شب اون سال داشتی
گریه میکردی.
بعد یه دفعه یه دوستی بعد از مدت ها به یادت میفته و بهت اس ام اس میزنه.
از اس ام اس عاشقونش خندت میگیره.
انقدر متلک بارش میکنی تا اصل مطلب و از زیر زبونش میکشی بیرون.
تا اینجاش و خودم میدونستم.بیشتر از ۲سال بود که میدونستم ولی قبول نداشتند.
بعد یه دفعه یاد یه اشکال میفتی و سوال میکنی.
جوابی که میشنوی تمام وجودت و مسخ میکنه.
چندین و چند بار میخونی....چشات سیاهی میره...اشک تو چشات جمع میشه....دلت میخواد محکم
بزنی تو صورتش...میری یه لیوان آب میخوری.....با تمام توانت خودت و کنترل میکنی و منطقی جوابش
و میدی.......
هه مرغ این یکی هم یه پا داره.اینم قصه اش به گفته خودش با همه فرق داره.
قبل از اینکه جواب هاش بیاد همه رو پیش بینی کردم.
به! بابا نستارداموس و گذاشتم تو جیب بغلم.مو لا درز پیش بینی هام نرفت.
حالا دیگه حسابی قاطی میکنی.هر چی خاطرست میاد جلوی چشمات.
آخرین اس ام اس و میفرستی و تهش اولتیماتوم میدی که در صورت ادامه این ماجرا...خداحافظ!
حالا دیگه بغضت تبدیل به گریه شده.
میدونم نفهمید با چه زجری گفتم خداحافظ! میدونم که نمی دونست چه قدر دوسش دارم و همیشه
برام عزیز بوده و هست.میدونم که نمی دونست چرا همیشه با تمام بی معرفتی هاش به یادش بودم.
ولی نمی فهمم چرا اون؟!!! چرا اون که همیشه سنگ صبورم بوده و خودش از نزدیک شاهد خرد شدنم
بوده باید این کارو بکنه!!!!چرا؟چرا؟چرا؟
از این داغون تر نمیشی! جزوه هات و میذاری جلوت یه وقت به خودت میای که چند صفحشون و پاره
کردی....تو وبلاگ ها پرسه میزنی ولی حتی یک کلمه هم نمیتونی بخونی....فقط چندتا کامنت براش
میذاری که جوابش مطمئنا" چیزی جز جواب خداحافظیم نیست.
اتاقت و به هم میریزی تا مثلا" مرتبش کنی ولی وقتی عینه بازار شامش کردی میشینی وسطشون و
های های گریه میکنی.
به یه دوست صبوری اس ام اس میدی تا اگه ممکنه بهش زنگ بزنی تا شاید با حرفاش بتونی آروم بشی
...هه ساعت ۳ نصفه شب یا طفلک خوابه یا از دیوونگی من یه دل سیر خندیده.
از جواب ندادنش حرصت میگیره و براش اس ام اس میزنی " نمی خوام! آروم شدم"
.....
نفهمیدم چه شد و چی کار کردم تا آروم تر شدم.
ولی یه کابوسه چندساله از جلوی چشام رد شد.
نمیدونم چه حکمتی داره هر سال همین موقع ها همچین اتفاقاتی برای اطرافیانم میفته تا نذارن
من هیچ رقمه حتی یک لام هم از یادم بره.
خسته شدم از این همه خاطره! میریزمشون تو زباله دان ذهنم ولی کل عالم دست به دست هم میدن
تا به هر طریق ممکن بازیابیش کنن.
خسته شدم از این همه پیش بینی های درست و تلخ!
به قول همین دوست هنوزدوست داشتنیم "گرگ بارون زده ام درشکستن"..... وپیش بینی شکستن ها!
*یه زمانی از نازنین پرسیدم:چرا با کارکردن زن مخالفی؟!گفت برای اینکه زن و مرد تو محیط کار از هم
تاثیر میگیرن!
- یه زمانی به یه دوستی گفتم چرا از بودن نازنینت تو جمع وبلاگی ها ناراضی هستی؟!
گفت برای اینکه از دوستان وبلاگی تاثیر میگیره!
- یه زمانی بهرنگ بهم گفت فقط دوستت هستم نه برادرت.پرسدم چرا؟ گفت:برای اینکه اینجوری روتخت
فرضت نمیکنم!
- یه زمانی دوست متاهلی بهم میگفت اگر همسرم با خانوم های دیگه گرم بگیره یا اینطور دوستی های
وبلاگی که تو داری رو داشته باشه درجا خفش میکنم....و من بهش میگفتم اشتباهه به پای همسر
غل و زنجیر بستن و اون و در تملک خود دونستن!
- یه زمانی از همین دوست عزیز پرسیدم میگن خانوم ها با ورود یه نفر جایگزین نفر قبلی رو از یاد میبرن
ولی آقایون تا آخر عمر با غمشون زندگی میکنن.درسته؟
خندید و گفت : آقایون هر روز میتونن عاشق یه نفر بشن.خندیدم و گفتم از وبلاگ و نوشته هات معلومه.
تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟!
گفت : من هنوز انقدر خر نشدم که بخوام اشتباهات گذشتم و تکرار کنم.
و من خندیدم و خندیدم.غافل از اینکه.....
....
یه زمانی با همه این حرفا مخالف بودم...چون نه تو محیط کاری به کسی نگاه میکردم...نه تو محیط
وبلاگی از کسی تاثیر میگرفتم...نه به کسی به غیر از برادر به چشم دیگه ای نگاه میکردم.نه به اینکه
به سادگی میشه تو عرض چند ساعت به یکی ابراز علاقه کرد و از دیگری دل برید...
....ولی حالا همش درست از آب دراومده.آدما تو هر محیطی که کمی آزادی احساس کنن از هم تاثیر
می پذیرن.حتی تو دانشگاه خراب شده ما که گاهی با خانه های عفت اشتباه گرفته میشه.
تازه این دانشگاه نمونه و وسط پایتختشه.وای به حال بقیه!
.......
دیدم داره به زندگی کامل میشه!هه چه زندگیی! بوی تعفنی که ازش بلند شده بیداد میکنه!
کاش حداقل میتونستم مثل بقیه باشم تا انقدر عذاب نکشم.کاش میتونستم خدا رو ببوسم بذارم کنار.
کاش میتونستم به پاکی نجابت وفا صداقت .... فکر نکنم.
خدا جون دلم از دنیات بدجوری گرفته! دیگه طاقتش و ندارم!چرا وادارم میکنی این همه زشتی رو ببینیم؟
چرا هر وقت میخوام یه ذره همرنگ جماعتت شم ازم رو برمیگردونی؟
خسته ام از این همه خیانت.خسته ام از این همه ابتذال.خسته ام از این همه دنیا پرستی.
ببینم خدا یعنی جهنمت از این جایی که به اسم "زمین" داریم زندگی میکنیم بدتره؟؟؟!!!
...من که ته موتور خونش و ترجیح میدم به این خراب شده!!!

* بعد از ۶ماه دوباره سیاه شدم...خاکستری؟؟! همون!
* صحنه های شام آخر و شب یلدا دائم از جلوی چشام رد میشه.گاهی هم بعضی از سکانس های
چهارشنبه سوری.......نمیدونم چه حکمتیه که هر فیلمی که روم تاثیر میذاره و به فکر فرو میبرتم حتما"
تو دنیای واقعی دیر یا زود لمسش باید بکنم!!!
* خانم تهمینه میلانی کجایی که ببینی نتیجه اخلاقی فیلم کلاغ پر مزخرفت هر روز گوشه و کنار این
کشور داره به بهترین نحو تعبیر میشه!!!
* با عرض معذرت برای جلوگیری از هر گونه حوادث احتمالی در آینده همه دوستان عزیز که تا امروز در
اینجا و هر جایی اعم از دانشگاه تلفن و اس ام اس و ... که باهاشون در ارتباط بودم تبدیل به دوستان
رسمی و "شما"می شوند.ولی از ارزششون چیزی که کم نمیشه یه چیزی هم اضافه میشه!!!
...همیشه میگن پیشگیری بهتر از درمان است.
همیشه اینم میگن که خشک و تر با هم میسوزند...
همین!
آنچه هستي هديه خداوند به توست
و آنچه مي شوي هديه تو به خداوند است
پس بي نظير باش
* بعد از نزدیک به ۳ ماه دوباره دارم می نویسم... دلیلی برای ننوشتنم وجود نداشت.فقط حرفی وجود
نداشت.از پرحرفی بی حرف شده بودم.فکرم شاید بیشتر از همیشه مشغول بود ولی....
بگذریم.مهم اینه که الان هستم!
*" سارقان بانک ملی شعبه آریاشهر دستگیر و اعدام شدند! این افراد اعتراف کردند قبلا" هم سوابقی
از سرقت در مکان های مختلف از جمله یک طلا فروشی در یکی از شهرستان های کشور داشتند."
جا داره همین جا از بچه های اطلاعاتی تشکر کنم.میگن زحمات این عزیزان منجر به یافتن این از خدا
بی خبران شده است....رحمه الله فاتحه الصلوات برای این جانیان از خدا بی خبر....دزدان کله گنده و
شکم گنده تر راحت بخوابند که بچه های اطلاعات امنیت همیشه بیدارند!
* "یک مرد که مواد مخدر و در بین پوسته هاي تخمه ژاپنی مخفی کرده بود و قصد داشت از ایران خارج
شود توسط ماموران هوشیار انتظامی دستگیر شد"
واقعا" چه چیزی جز آفرین میشه به این مرد گفت؟ آفرین به این هوش! آفرین به این خلاقیت!
فقط مرد هوشیار یه جای کارت و اشتباه کردی....به کی رازت و گفتی که لو رفتی؟
عمرا" خود سردار رادان که نماد هوشیاری نیروی انتظامیه نمی تونست مخش به اینجاها قد بده....
* بعد از ۸/۷ جلسه کلاس متوجه شدم مژگان مهدوی که تو مجله موفقیت قلم میزنه استاد روش
تحقیقمه! با اینکه کلی از مقاله هاش و خونده بودم و با شخصیتش تا حدی آشنا بودم نمیدونم چرا
متوجه این موضوع نشدم.انقدر که باهوشم هزار ماشاالله!
خوشم میاد ازش.زن راحتیه.ذره ای هم خورده شیشه تو وجودش پیدا نمیشه.ساده-راحت-انعطاف پذیر
صمیمی-مهربان و خوش اخلاق.......کلا" همه بچه ها دوسش دارن.
* هوای بیرون گرم تر از فضای داخل دانشگاهمونه! دیروز به خاطر سرمای شدید و عدم توانایی حرکت
انگشت هامون برای نوشتن جزوه کل کلاس خانم مهدوی به جلسه بحث و مناظره تبدیل شد.دریغ از
یک کلمه درس! اين خبرهاي بالايي رو هم همونجا متوجه شدم.
فن های کلاس ها وقتی روشن میشه احساس میکنی الانه که کلاس بره روی هوا.
از ترس صداهای دهشتناکی که از خودشون در میکنن مجبوریم خاموششون کنیم.گرچه روشن و
خاموشش هیچ فرقی با هم نداره.رفتیم پیش مدیر گروه دیدیم با شال و پالتو و دستکش نشسته
تو اتاقش و داره میلرزه! و یک جواب قانع کننده: چی کار کنم وقتی هیشکی گوشش بدهکار نیست؟...
راست میگه! در همین ۱۰ سال آتی قراره نقل مکان کنیم به مجتمع پیامبر اعظم . خرج اضافه برای چی؟؟
* وقتی وارد دانشگاه قبلیم شدیم هنوز کارگر ها داشتن تکمیلش میکردن.ریاست دانشگاه که من تا
۳ماه با نگهبان دم در اشتباهش گرفته بودم عنوان کردند که شما در بهترین دانشکده فنی ایران مشغول
به تحصیل می باشید.کارهای عمرانی دانشگاه تا ترم آینده تموم میشه و فقط میمونه سالن بسیار
کامل ورزشی کنار دانشگاه که تشکیل شده از استخر و سونا و زمین تنیس و سالن چندمنظوره و ...
که اونهم اگر یک سال به ما فرصت بدید قابل استفاده برای همه شما عزیزان خواهد شد.
سال اول دانشگاه رو با امکانات زیر صفر گذروندیم.دانشگاهی در محله ای که کوه و صاف کرده بودن و
مسکونیش کرده بودن و کل محل با اون وسعت از داشتن مغازه هایی به تعداد انگشتان یک دست
محروم بود.تا قبل از ورود ما که اولین دانشجو های اون دانشکده بودیم زمین متری صد هزار تومن بود
و به محض ورودمون شد پانصد تومن و این روزها که آگهی های روزنامه ها رو ورق میزنم به بالای
۱۳۰۰ هزار تومن رسیده.
تو نقشه تهران هم كروكيش و درج كردن.زمان ما چند سانتيمتر تو نقشه سفيد گذاشته بودن و اسم
محل و نوشته بودن با كروكي ۲تا خيابون اصليش.فقط کل بدبختی و سختیش برای ما بود.
از موضوع پرت شدم.... سال اول و به همراه کارگران عزیز گذروندیم.تو زمستون برامون کولر روشن
میکردن که از سرما دستامون و به هم میمالیدیم و پاهامون و زمین می کوبیدیم و جزوه مینوشتیم
و تو گرما هم تهویه گرمایی رو راه مي انداختن تا جایی که از گرما حال تهوع می گرفتیم.ناهار از یک
شعبه دیگه دانشگاه که تو پونک بود می آوردن و بچه ها تو راهروها و کلاس های دانشگاه قضاهای
سرد و مزخرف و سق میزدن اونم مهجزه بود اگر به نصف دانشکده ۳۰۰ نفریمون قضا برسه.
سر کلاس خیلی سرمون داشتیم درس میخوندیم که کارگران عزیز و در و باز میکردن و عین خونه
خالشون و سرشون و مینداختن پایین و میومدن پنجره ها رو جوش میدادن! ما و اساتید هم نقش
هویج و بازی میکردیم............
تابستون سال بعد دکتر جاسبی زحمت کشیدن و قدم رنجه فرمودن و کالج اشرافیمون و افتتاح کردن.
به تاریخ همون روز! احتمالا" ما اون یک سال قبل و دستیار کارگران به حساب میومدیم!
سال اول از سالن کنار دانشگاه یه گودال عمیق به ثمر رسیده بود که تهش مورچه ها و سوسک ها
مشغول شنا در استخر اشرافیمون بودن....الان ۴سال از تاسیس دانشگاه میگذره و اون گودال عمیق
هنوز راسخ و محکم بدون هیچ تغییری برجاست احتمالا" فقط تعداد جک و جونورهای مشتری آب ته
گودال افزایش پیدا کرده!
( هر دفعه اونجا رو میبینم یاد مصاحبه فیروز کریمی برای ساخت استادیوم ثامن میفتم!)
* دانشگاه دستور فرموده بودن ۱۰ هزار تومن بابت اینترنتی شدن ثبت نام و استفاده از کارت های
اعتباری برای واریز شهریه به حساب دانشگاه واریز کنیم....دانشگاه های دولتی بدون دریافت
هیچ گونه وجهی حساب برای دانشجویانش صادر کرده و کارت های اعتباریشون با پست و بسته بندی
بسیار درخور به درب منازل دانشجویان فرستاده شده....جالبه نه؟جالب ترش اينه كه دانشگاه هاي واقع
در دوقوز آباد خيلي وقته ثبت نامشون اينترني شده اونوقت براي انجام اين كار در يكي از دانشگاه هاي
پايتخت بعد از گذاشتن كلي منت بايد خودمون هم دنبال كارهاش بدوييم.
بانك شعبه نزديك دانشگاه هم طريقه دو دره بازي رو خيلي خوب ياد گرفته بود چون هيچ وجهي رو قبول
نمي كرد و اعلام ميكرد فقط به شعبه ذكر شده دانشگاه مراجعه كنيم.قرن عتيقه ديگه.حواله نداريم كه!
خدا مرحوم منوچهر نوذري رو قرين رحمت كنه، " فقط همون كه تو فيلم بود "
* هديه جشن دانشجويي دانشگاه آزاد از سال آينده يك سرويس چيني به زوجين عزيز و قرعه كشي
تعدادي سكه براي هزاران عروس و داماد عزيز خواهد بود....ماشالله سال به سال هدايا آب ميره...
دكتر جان انقدر خرج نكن ورشكست ميشي زبونم لال....
* دکتر جاسبی کلاهت و بذار بالاتر! شما به چگونگی افزایش حجم شکم مبارکتون مشغول باشید
اصلا" هم لازم نیست فکر مقدستون و مشغول رفاه دانشجویانتون بکنید.فقط چرا.یادتون باشه حتما"
بیشتر به روش های تیغ زنی فکر کنید.یک ساله شهریه هاتون به دليل اصرارهاي رئيس جمهور
افزایش پیدا نکرده دچار کمبود تیغ تو بدنمون شدیم.خدا ازشون نگذره .خواهش میکنم تیغ هامون و
بهمون برگردونید!!!
راستی دکتر عزیز چند باری هست میخوام با روابط عمومی شبکه یک تماس بگیرم و ازشون عاجزانه
تمنا کنم تا برنامه میعاد شبانه رو دوباره راه بندازن تا انقدر محروم از دیدن رخ ماهوارتون نباشیم.
دکتر جان تمام کتاب هایی که به قلم ارزشمند شما نگاشته شده مطالعه کردم خونم دچار کمبود
نوشته های شما شده.هر شب دعا میکنم میعاد شبانه راه بیفته و قدم روی چشم ما بذارید و
کتاب های جدیدتون و معرفی کنید و سخنان فلسفی و بسیار درخور تاملتون و با جان و دل گوش کنیم.
................
یه سوال: شده تا حالا به این فکر بیفتی که از خودت و چگونگی تو شیشه کردن خون مردم توسط
قلم ظريفتون چیزی بنویسید؟؟چی ؟اول باید بازخورد مردم و راجع به خودتون بدونید؟؟
زحمت بکشيد و یه سری به سازمان مرکزی بزنيد کاملا" متوجه میشید.فقط امیدوارم تحمل اون همه
فحش و لعن و نفرینی که بلند بلند تو طبقات و سالن ها به خودتون و خانواده و هفت جد پشتتون
میشه رو داشته باشید....
* پس فردا دومين سالگرد سانحه سقوط هواپيماي حامل خبرنگاران و پرسنل صدا و سيما در مقابل
فرودگاه مهرآباده....دوباره يكي دو روز مرده پرستي مي كنيم و بعدشم مثله هميشه يادمون ميره اصلا"
چنين افرادي وجود داشتن و مسلما" هم به هيچ مسئولي مربوط نيست كه خانواده هاي اون ها در
غياب عزيزانشون چه طور روزگارشون و ميگذرونن....راستي بالاخره كسي فهميد چي از تو اين جعبه
سياه درآوردن؟فكر كنم مثله هميشه همون اطلاعاتي توش بوده كه توسقوط هاي قبلي هم اعلام شده!
* غروب يكي از شب هاي ليله القدر امسال سر چهار راه رودكي ماشين ها به هم قفل شدن و راه به
كلي بسته شد.سر چهار راه ۳نفر از افسران عزيز مشغول به خدمت بودند.يكي از اين بزرگوارن با
موبايلشون مشغول دل دادن و قلوه گرفتن با محبوبشون بودن و به كل از خود بي خود شده بودن و
احساس ميكردن رو ابرها قدم ميذارن.شرط ميبندم اگر فقط كمي تمركز داشتن مساحت دقيق بانك
سپه رو چندين و چند بار محاسبه كرده بودن! ۲نفر ديگه از اين بزرگواران هم جلسه نقد كتاب گذاشته
بودن و سخت مشغول بحث راجع به كتابي كه در دست داشتن بودن.چراغ راهنمايي رانندگي عزيز هم
هي براي خودش سبز و قرمز ميشد،اما دريغ از حركت يه خودرو!
رانندگان بزرگوار هم از اين فرصت نهايت استفاده رو بردن و مشغول صله رحم و قربون صدقه رفتن
همديگر شدن و خودشون و براي عزاداري شب آماده كردن!!
در اينجا لازم به تشكر از پرسنل زحمت كش راهنمايي رانندگي ناحيه ۲ واقع در چهارراه رودكي كه
با چشمان غزال مانندشون ناظر بر ماجرا بودند و نقش كدو تنبل را به خوبي بازي كردند مي باشد.
(وقتي اين صحنه رو ديدم ياد تبليغ خطوط شطرنجي چهارراه ها كه سعي در بالا بردن فرهنگ و
اطلاعات مردم داشت افتادم!)
* بلاگفا وبلاگم و حذف نكن خوبه!!!
..................................................................................
* داداش مسعود نميدونم كجايي و چي كار ميكني ولي اگه تو به يادمون نيستي و ازمون دوري
ميكني،ما به يادتيم.چشم انتظار و نگران منتظر برگشتت هستيم...
راستي:
مينا جان تولد زمينيت مبارك! ديگه نيازي بهش نداري ولي براي ما فرصتيه كه بگيم دوستتون داريم
و به يادتونيم.هواي داداش مسعود ما رو داشته باش خانوم خانوما....
* پريساي عزيزم ميلادت مبارك...اميدوارم هر جا هستي شاد سلامت و موفق باشي.
برات بهترين ها رو آرزو ميكنم خواهر دوست داشتنيم!
* داداش كيان عزيز باز هم با كمال شرمندگي ميلادت و تبريك ميگم.خيلي زياد خوشحالم كه تولد
همچين روزي بود.يه روز كاملا" سخت ، تلخ و پرخاطره تبديل شد به شبي شاد و شعف انگيز.
نميدونم چه جوري بابت فراموشكاريم معذرت بخوام و بابت لطفت تشكر كنم فقط ازت ممنونم كه
يه تاريخ خوب و با يه تاريخ نسبتا" تلخ تو تاريخ هاي ثبت شده در ذهنم عوض كردي.
اميدوارم هر چه زودتر دلت آروم بشه و تمام مشكلات از سر راهت برداشته بشه...
شروع زندگي شاد و پراميد رو برات آرزومندم....

دوست دارم نتيجه مبارزه و الطافي كه خداوند هميشه بهم داشته رو بگم...تنها چيزي كه الان ميتونم
از حال خودم بگم آهنگ "شب تار" دکتر اصفهانی هست كه داره پخش ميشه!!!
* بهرنگ جان اينبار نه شعر نوشتم نه حكايت نه خاله بازي و تيكه پاره كردن تعارف ( از ديد تو )
..... راضي شدي؟؟؟!!!
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس بمیدان در نمی آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازدمگرعودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی می گسارارن را چه شد
حافظ از اسرار الهی کس نمی داند خموش از که می پرسی که دو روزگاران را چه شد
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند كه مهم ترين آنها بي نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح كنيد پروفسور حسابی نقل می کنند که وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.
يكماه بعد وقتي دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و نامه ای با امضا اینشتن بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو امکانات لازم را در اختیار من قرار داد و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد ریس آزمایشگاه بردم و مسله را توضیح دادم , ریس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است .
بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخاستند, من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان و کمی صحبت که با من کردند آرام تر شده و سپس به پای تخته رفتم و شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست .
آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود وقتي بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن من را استاد خود خطاب کرد و من نيز بزرگترين درس زندگيم را نيز انجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمند تری دارد همان اندازه متواضع , مودب و فروتن نیز هست !! يكماه بعد بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

خیلی خستم.خیلی زیاد.حرفی برای گفتن ندارم!
انگار یه پرده سفید کشیده باشن رو مغزم یا کل اطلاعاتش و پاک کرده باشن.
سفید سفید انگار هیچ وقت چیزی توش نبوده!
تا حالا عقل و دلم با هم سر جنگ داشتن ولی حالا هر دوشون سکوت کردن.انگار اصلا" وجود ندارن.
الان فقط یکی هست که داره باهام حرف میزنه.همونی که هیچ وقت تنهام نذاشت...
خیلی دوست دارم مثل همیشه بهش اعتماد کنم و طبق حرفاش عمل کنم ولی پاهام کشش ندارن
ثابت موندن.خیلی سعی کردم حرکتشون بدم خیلی زیاد ولی اونام مثله من خستن.خیلی خسته.
خسته تر از همیشه و هر وقت...
به قول بهرنگ حس دونده ای رو دارم که به جای اینکه به خط پایان برسه خط پایان کوبیده شده بهش!
ولی نه! حس دونده ای رو دارم که وقتی خط پایان بهش رسیده جلوش یه مسیر خیلی طولانی تر و
پرپیچ و خم تر و دلهره آور تر و میبینه.مسابقه تموم نشده که باید مسابقه دیگه ای رو شروع کنه.
مسابقه ای شاید به طول یک عمر!
خیلی وقته آینده رو نمیتونم ببینم.انگار یه دیوار بین حال و آینده ام علم کرده باشن و حالا میگن از روی
دیوار بپر!
حتی ذهنم توان رویا سازی برای تصویر اون طرف دیوار نداره.ترس تمام وجودم و فرا گرفته.اگه اندفعه
وسط راه متوقفم کنن شاید برای یک عمر باید بشینم یا حداکثر قدم بزنم و حال آنکه من عاشق دویدنم.
خستگی.ترس.شک و تردید.عدم اعتماد به هیچ چیز این دنیا و دست های پنهان روزگار چیزهایی هست
که به پام غل و زنجیر شده و توان ادامه راه و ازم گرفتن.

فقط دلم میخواد خدا بدونه که چه قدر دوستش دارم و تنها تکیه گاهم فقط خودش و بس!
دلم میخواد بدونه که تو قول و عهدش شک نیاوردم و همیشه بهش اعتماد داشتم و دارم فقط شک
به دنیاش دارم.اعتماد چیزیه که تو وجودم محو شده.هر چه قدر هم دنبالش میگردم پیداش نمیکنم!
مشکلم اینه که نمیدونم چی میخوام.نمیدونم چی به صلاح من و .... هستش.نمیدونم چسبوندن
تکه های شکسته شده خاطرات خوش قدیمی و فراموش کردن تمام خاطرات تلخ عاقبت خوبی خواهد
داشت یا نه.نمیدونم احساسات و قلب ها کجای این قصه قرار میگیرند.
پیوند جسم ها مهم نیست دل ها باید پیوند بخوره و حال اونکه اصلا" نمیدونم دل ها تاب و توان شروعی
دوباره رو خواهند داشت یا فقط میخوان تلقین کنن که توان بروز احساسات نو پاک و عاری از حسرت و
دارند .
وصال این نیست که دو نفر در کنار هم باشن.مهم اینه که از بودن در کنار هم لذت ببرند نه اینکه همدیگرو
تحمل کنند و جلوی دیگران حتی تو خلوت های خودشون نقاب خوشبختی بزنن.
نمیدونم شاید باید به مغزم زمان بدم برای بازسازی خودش.باید اجازه بدم کامپیوترش و سرویس کنه و
دومرتبه راهش بندازه اندفعه با سرعت بالاتر.علاوه بر اون باید صحبت های یک نفر و بشنوم.
اندفعه نمیخوام در مقابل همه حرفاش سکوت کنم و نقاب باور و به صورتم بزنم.
یه صحبت مرد و مردونه و عاری از هر احساس و مصلحت اندیشی و رودربایستی و احیانا" دروغ.
اینبار باید تصمیمی از روی عقل گرفت نه دل.فقط عقل نه ترکیبی از هر دو!
اگه تصمیم و هر چی که باشه بگیرم دیگه به کسی اجازه تاثیرگذاری نمیدم.به قول نازنین قوی ترین
آنتی ویروس و تو مغزم نصب میکنم تا هر مانعی نتونه سد راهش بشه.
تا نشه مثل بیست و یک ماه گذشته که عالم و آدم روی تفکراتش اثر میذاشتن و این فقط خدا و اراده و
خواستش بودن که جلوی عملی کردن اثرات اطراف و میگرفت.
البته هیچ وقت مخالف مشورت نبودم و نیستم ولی فقط مشورت نه تصمیم گیری مشورت دهنده.
هرچند میدونم الان هم کلی از دستم بابت این نوشته ها شاکی هستی ولی با پررویی و گستاخی
تمام میگم مثل همیشه توکل به خودت.خودت راه درست و نشونم بده گرچه همیشه پاهام لرزیده
تو مسیرهای انتخابیت و تردید به خودم راه دادم چون من هیچ وقت شجاعت تو رو نداشتم ولی اینو بدون
بازم مثل همیشه تنها تکیه گاه و راهنمام خودتی و بس!

*الگوی زندگیم از بچگی کسی جز پروفسور حسابی نبوده! کسی که بابت درس های زندگی که بهم
داده تا آخر عمر مدیونش هستم.شکست ناپذیری.پشتکار.تلاش وقتی همه چیز بر علیه توء.موفقیت تو عین ناامیدی و شکست.عشق به مردم به وطن.مهربانی .تواضع و فروتنی در عین قدرت که خب متاسفانههنوز نتونستم متواضع باشم.عین یه چنار بالا رفتم و صاف وایسادم و نمیدونم کی میخوام بفهمم بید مجنون علاوه بر زیبایی فوق العادش امکان استفاده از سایه اش رو برای همه فراهم میکنه.
شعار وبلاگم رو هم که الحمدالله مثل اینکه فقط در حد شعار برام باقی مونده!
۱۲ شهریور سالروز بزرگداشت دکتر حسابی بود.روزیکه برای همیشه دنیا از وجود همچین گوهری
بی نصیب موند.خیلی دلم میخواست تو این روز آپ کنم و از ایشون بنویسم ولی تهران نبودم.
الان دارم مینویسم ولی یه غم بزرگ تو دلمه.غمی که با خوندن این خبر تو وجودم ریشه دوند.
هر وقت میرم آرامگاه ایشون تو تفرش یه آرامش عجیب سرتاسر وجودم و فرا میگیره.عین اینکه نشسته
باشم کنار خودشون و باهام صحبت میکنن و بهم امید و انرژی میدن.شاید باور کردنش سخت باشه ولی
تک تک عکس ها باهام صحبت میکنن و به کل گذر زمان و فراموش میکنم.
حالا جایی میخواد از بین بره که همیشه آرزوی دیدنش و داشتم.تا سر خیابونش هم رفته بودم و ولی
نذاشتن جلوتر برم...
میبینی نازنین ! انقدر نرفتیم تا...

*نقاب صورتت و برای هیچ کس برندار حتی عزیزترینت.اگه خواستی برداری کامل برش دار چون طرفت
همون نصفه صورتت و میکنه نقاب جدید صورتت و طبق اون نقاب باهات رفتار میکنه و این در حالیه که
تو اون نقاب جدیده هم نیستی! اگر هم نقابت و کامل برداری میشی مثله یه کتاب خونده شده و
انداخته میشی دور یا اگه خیلی شانس بیاری گوشه ای میندازنت تا هر وقت که نیازی به بودنت حس
شد سراغت بیان و غبار و از روت پاک میکنن و ازت استفاده میکنن و وقتی مشکلشون حل شد دوباره
به همون گوشه دنج قبلی پرت میشی!!!
*بهرنگ عزیز بابت همه محبت ها و دل نگرانی ها و کمک های روحیت ممنونم.حتی برای کمک آخرت!
اول دلخور شدم ولی وقتی فکر کردم دیدم کار درست و انجام دادی.بابت اینکه پاهام و محکم کردی و
بهم استقلال روحی و فکری دادی ممنونم.امیدوارم تو هم از دست من دلخور نشده باشی و دوستیمون
همچنان پایدار و سازنده باشه.
* همیشه وقتی حال خاصی دارم دقیقا" چندتا از شما عزیزان هم حالی شبیه به من دارید و امشب
یکی از اون شب ها بود!
تو فکر حرفای پريشب داداش مهدی بودم که با یه كامنت جالب از جانبش مواجه شدم:
نمیدونم چی باید بگم.هیچی برای گفتن ندارم جز اینکه ازت تشکر کنم.هم بابت پريشب هم برای این
پستت.کاش لایق این همه خوبیت بودم.کاش ميتونستم مثل تو انقدر قشنگ فكر كنم.كاش...
یکی دیگه بود که تو سرگردونی دل و عقل گیر کرده بود و اون کسی نبود جز دلشده عزیز.
خیلی خوب حالش و درک میکنم.خیلی دوست داشتم باهاش همدردی میکردم ولی الان نه.شاید
وقتیکه حال روحیم بهتر بشه.حتما" اون موقع بیشتر به درد میخورم.
رفتم وبلاگ داداش کیان.جالبه اونم مثله خودم بود ولی از نوع دیگه ای.
وقتی پستش و خوندم خیلی خوب متوجه برداشته شدن یکی یکی نقاب ها از روی صورتش شدم.
تو یه خط نقابی برداشته بود و تو خط دیگه نقابی جدید زده بود و باز...
اونجا بود که خیلی خوب فهمیدم اگه ما انسان ها نقاب های چند لایمون رو از روی صورتمون برداریم
باز هم نقابی به صورت داریم که خودمون هم از وجودش بی خبریم.فقط گاهی که وجدان هامون یه
تکونی به خودشون میدن متوجه وجودشون میشیم و اونوقت یا سعی میکنیم از نگاه وجدانمون هم
قایمش کنیم یا اگه خیلی معرفت و شجاعت داشته باشیم اعتراف به وجودش میکنیم.
بهت تبریک میگم داداش کیان تو جزء دسته دوم هستی!
* هومن عزیز بهم گفت" تو انقدر خودخواهی که حتی حاضر به قبول خودخواهی خودت نیستی"
شاید باید با شنیدن این حرف دلخور میشدم ولی بیشتر از همیشه ازش خوشم اومد.
از رک بودنش فوق العاده خوشم اومد فقط حیف که واینساد تا ازش بابت لطفش تشکر کنم.
اگه تو نوشته هام دقت کنید به وضوح این خودخواهی رو میتونید ببینید!
* نوشتم تا بگم هستم.هنوز زنده ام گرچه روح و جسمم حال خوشی ندارن.
اگه براتون کامنتی نمیذارم دلیلش این نیست که نمیام پیشتون.میام میخونم .باهاتون گریه میکنم
میخندم و فکر میکنم ولی حرفی برای گفتن ندارم.ذهنم انقدرخستست که هیچ توضیحی نمیتونه
برای چیزهاییکه بهشون فکر میکنه بده و همتون خوب میدونید که من الکی و گذری برای
هیچ کدومتون نظر نمیذارم.حتی عکس یه شاخه گل!!!
از همتون بابت حال تهوع آوری که پیدا کردم معذرت میخوام.قول میدم سعی کنم هر چه زودتر خوب بشم.
* به شدت علاقه مند به صحبت های دکتر الهی قمشه ای شدم.قبل ها هم بودم ولی نه به این شدت.
وسط صحبتاشون بلند بلند میخندم.دست میزنم.گریه میکنم و گاهی خیره میمونم و بعد چهره حاضرین
در سخنرانی رو میبینم که خیلی جدی و با تعمق دارن به صحبت های ایشون گوش میدن و بعد این تصور
میکنم که اگه من در این جمع بودم احتمالا" دقیقه پنج سخنرانی با احترام کامل شوت میشدم بیرون!
* برای پست قبلم دوستان لطف کردن و ۲۳ تا نظر خصوصی گذاشتن و تقریبا" من هم همین تعداد نظر
خصوصی براشون گذاشتم.
چه قدر ما حرف های در گوشی با هم داشتیم و خودمون خبر نداشتیم!
خدا پدر بلاگفا رو قرین رحمت کنه که به این موضوع پی برد و سبب عقده گشایی و راحتی کاربرانش و
فراهم کرد!
* شعر ابتدای پستم هیچ ربطی به شخص یا موضوع خاصی نداره.همین جوری نوشتمش.
نوشتم چون به شدت دوسش دارم.چون خیلی از حرفای دلم و میزنه.الان نوشتمش تا به هیچ کس
برنخوره و ناراحت نشه.همین!
*چند ساعته دارم صدای شادروان ناصر عبدللهی رو گوش میکنم.چندتا آهنگ به خصوص دکلمه هاش
همیشه آرومم میکرده و به فکر وادارم میکرده.
شاید روزی یکی از اون دکلمه ها رو بذارم رو وبلاگم ولی الان اصلا"دلم نمیخواد آهنگ وبلاگ و عوض کنم!
* ۱۹ شهریور.............؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

* خدا رحم کرد حرفی برای گفتن نداشتم!!!!!!!!
در مقامی که صدرات به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن شرط اول قدم آن است که مجنون باشی
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره زکه پرسی چه کنی چون باشی
تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی
ساغری نوش کن و جرعه برافلاک نشان چند و چند از غم ایام جگر خون باشی
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر این است هیچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشی
پسرک با وجود اینکه فقیر بود اما از راه دستفروشی امرار معاش می کرد تا بتواند برای تحصیلات خود پول
جمع کند.آخر شب فرا رسیده بود و او هیچ نفروخته بود. به شدت گرسنه بود و نمی دانست با اندک پولی
که در اختیار دارد چگونه خود را سیر کند.اما فشار گرسنگی او را بی طاقت کرده بود.به همین خاطر زنگ
مغازه ای را زد و منتظر ماند تا صاحب مغازه در را باز کند و در ازای پول کمی که دارد اندکی نان به او بدهد.
اما تا صاحب مغازه در را باز کرد پسرک دستپاچه شد و از مغازه دار که یک زن جوان بود تقاضای یک لیوان
آب کرد.مغازه دار که فهمید پسرک گرسنه است یک لیوان شیر برای او آورد.پسرک شیر را تا ته سر کشید
و با احتیاط از زن پرسید که قیمت آن چه قدر می شود.مغازه دار پاسخ داد:
" خداوند به ما دستور داده که هرگز برای محبتی که می کنیم پول درخواست نکنیم!"
پسرک تشکر کرد و رفت.
سال ها بعد آن پسر جوان ادامه تحصیل داد و به پایتخت رفت و فوق تخصص قلب گرفت.
آن مغازه دار آن سال ها دچار بیماری قلبی شد و چون پزشکان شهرش از درمان او عاجز شدند راهی
پایتخت شد.به دلیل وخامت بیماری پزشک بیمارستان از حاذق ترین پزشک شهر درخواست کمک نمود.
آن پزشک به محض روبرو شدن با زن و مطالعه پرونده اش او را شناخت.با هزینه خود او را بستری نمود و
شخصا" چندین عمل جراحی گرانقیمت را روی قلب زن مغازه دار انجام داد.سرانجام معالجات موثر واقع
شد و بعد از چند ماه مغازه دار از مرگ حتمی نجات یافت.وقتی که زمان ترک بیمارستان فرا رسید پاکت
صورتحساب را مقابل زن مغازه دار گذاشتند او بی اختیار به گریه افتاد چرا که می دانست باید تا آخر عمر
هزینه این بیمارستان را پرداخت کند.اما وقتی پاکت را باز کرد با کمال حیرت متوجه شد که در آن نوشته
شده است:
" کل هزینه عمل جراحی مساوی یک لیوان شیر است که ۴۰ سال پیش به رایگان به من دادید!"
دکتر ...

بالاخره برگشتم.دلم برای همتون تنگ شده بود اینو جدی میگم.تو زندگیم کمتر پیش میاد دلتنگی
کسی رو بکنم ولی باید اعتراف کنم بدجوری به شما و اینجا وابسته شدم.شاید چون نقابها اینجا
برداشته میشه.شاید چون دروغ دورویی تهمت ریا خیانت و هزارتا زشتی دیگه دنیا که
ازشون متنفر هستم اینجا کمتر دیده میشه.شایدم چون مجازیه و من از دنیای واقعی فراری هستم...
به هر حال خوشحالم که تو این دنیای مجازی احساس راحتی میکنم.
تو مدتی که از اینجا دور بودم فرصت خوبی داشتم برای فکر کردن به خیلی چیزا.به گذشتم به حالم
و شاید به آیندم.ولی بیشتر از همه به اون بالایی فکر کردم.به دلایل آفرینش موجودی به نام انسان
که همه چیز هست جز انسان...به زمین به آسمون به دنیا .... به بهشت به جهنم به برزخ....به تورات
به انجیل به قرآن....به آیه هایی که خونده بودم...به نهج البلاغه و بزرگی نویسندش...به چیزهایی که
دارم و ندارم.... به دست هایی که همیشه تو بن بست های زندگیم به سمتم دراز شد....به ضرب
المثل هر چیزی عوض داره گله نداره ... به از هر دست بدی از همون دست میگری ... به شماها...به این
۲سالی که باهاتون بودم...به رفتارها حرفاتون کمک هاتون خنده هاتون گریه هاتون...و به تو نازنین!
فقط میتونم بگم خیلی بیشتر از قبل آروم شدم.بعضی از نقطه های تاریک دلم و انداختم دور.بعضی از
نامردی ها رو فراموش کردم.محبت و بیشتر تو دلم راه دادم.دنیا رو قشنگ تر از قبل دیدم.ولی نمیدونم
چرا بعضی چیزها رو نتونستم از دلم بیرون کنم چرا هر کاری کردم نتونستم از جا بکنمشون
چرا نتونستم بگم مهم نیست می بخشم.عظمت خدا جلوی چشم بود وسط لطف و رحمتش نشسته
بودم و بخشش بی ادعاش و میدیدم ولی بازم نتونستم.زخمایی که روی دلم گذاشته بودن بدجوری
عمیق بود و هر کاری کردم نتونستم ترمیمشون کنم.
فقط میتونم بگم امیدوارم یه روزی انقدر روحم بزرگ بشه که بتونم همه اون خاطرات و فراموش کنم.
همین ...!
* حال عجیبی دارم.یه آرامش خاص.یه آرامشی که تا حالا نداشتم.حسم و شاید فقط پیشگو درک کنه.
اسمش و گذاشته " آرامش در نابودی".
تا حالا انقدر از نظر روحی به یه نفر شباهت نداشتم ولی تمام احساس و کارهایی که پیشگو پیدا کرده و
داره انجام میده منم عمل میکنم فقط یه فرق دارم باهاش:چندتا تیکه از پازل قلب من هیچ وقت پیدا
نمیشن خودم با دستای خودم تو قبرستون تاریخ دفنشون کردم.۲/۳ تا تکش هم به زباله دان پارک های
شهر سپردم که اسمش و گذاشتم زباله دان تاریخ!
* به شدت به فیلم دیدن و کتاب خوندن علاقه مند شدم.نه میخوام سرگرم بشم نه میخوام نت برداری
کنم نه گریه و نه خنده.فقط به دنبال جواب سوال هام در مورد چرایی عملکرد انسان ها در موقعیت های
مختلف زندگی هستم.میخوام بشناسمشون.میخوام جواب چراهام و از تو دلشون بکشم بیرون.
شاید یه سکانس از یه فیلم و صد بار نگاه میکنم و بهش فکر میکنم.دور بعضی از جمله های کتاب ها رو
یه خط پر رنگ میکشم و بارها میخونمش ولی کاش شخصیت انسان ها به همین چندتا فیلم و کتاب
خلاصه میشد....کاش آدما انقدر خاکستری نبودن...کاش میتونستی بگی این آدم خوبه و این آدم بد...
کاش قاتل ها احساس نداشتن و خیانت کارها دل...کاش روح خدا تو وجود همه آدما وجود نداشت...
وقتی این رنگ خاکستری رو میبینم دلم بدجوری میگیره.دلم برای بزرگی خدا بی قراری میکنه.
دلم یه آدم سپید میخواد.سپید سپید.دلم یه آدم سیاهم میخواد.میخوام با آدمای خاکستری مقایسشون
کنم...دلم میخواد بدونم چرا نمیتونم از کسی متنفر باشم و به کس دیگه دل ببندم...چرا اعتماد به خاطر
خاکستری بودن آدما دیگه تو وجودم جایی نداره؟ یعنی همه آدمای خاکستری از اعتمادت سو استفاده
می کنن؟؟یعنی نمیشه به آدم های خاکستری تکیه داد و زمین نخورد؟نمیشه وقتی به یه آدم خاکستری
یه ذره از دلت و نشون میدی فکر نکنه که تموم شدی براش و مثله یه کتاب خونده شده پرتت نکنه تو
زباله دان تاریخ؟یعنی هیشکی مثله من کتابای خونده شده و قشنگش و نگه نمیداره و ۱۰۰۰ دفعه
نمیخونتشون و تو بهترین قسمت کتابخونش نگه داری نمیکنه؟؟؟
هزارتا چرا تو دلم هست ولی از هیشکی نمی پرسم.حتی از خدا هم نمی پرسم.میخوام یا خودم
بهش برسم یا خودش با میل خودش بهم بگه.
* یکی از آشناهامون با خانومش بحثش شده بود.به ظاهر موضوع سر اختلاف سلیقه بر سر خرید لباس
بود ولی دعوا بدجوری بالا گرفته بود.جمعی از اقوام و آشناها جمع شده بودن تا مثلا" ریش سفیدی کنن
و غائله به خیر و خوشی تموم بشه.
دو ساعتی فقط نشستم و نگاهشون کردم.جالب این بود که همه طرف آقای محترم و میگرفتن و ادعا
میکردن خانوم عزیز دچار بیماری روحی و روانیه و هر دفعه سر یه موضوع الکی جنجال راه میندازه.
خانوم عزیز هم درست بالعکس من حسابی جار و جنجال به پا کرده بود و بلند بلند گریه میکرد ( همیشه
آرزو داشتم بتونم یک بار بلند بلند گریه کنم.انقدر بلند که گوش فلک و کر کنه )و خب در اینجور مواقع
حسابی ابراز محبت دو طرف به هم زیاد میشه و انواع و اقسام جمله های عاشقانه رو نثار هم میکنن.
مخم از سر و صدا داشت سوت میکشید.تعجبم میکردم هیشکی عرضه نداشت آرومشون کنه.
حس روانشناسی و انسان شناسیم گل کرد و بلند شدم داد زدم اجازه فضولی میخوام؟!
آقای محترم گفتن آخه دختر خوب تو از زندگی چی میدونی که میخوای دخالت کنی؟
گفتم از مردونگیاش یا نامردیاش؟؟؟
انقدر جدی و قاطع این حرف و زدم که طرف چند لحظه رو چشام میخکوب شد و بعد هم سرش انداخت
پایین...گفتم ....خانوم میخوام چند دقیقه تنها باهاتون صحبت کنم!
رفتیم تو اطاق.نشتستم روبروش گفتم رک و راست بگو دردت چیه؟
شروع کرد به جار و جنجال و داد و بیداد
گفتم من اگه میخواستم تو سر و صدا باهات صحبت کنم تو همون جمع بین داد و بیدادهای همه منم
جیغ میکشیدم پس یه نفس عمیق بکش و آروم شو بعد حرفت و شمرده شمرده بهم بگو.
گفت از اول ازدواجمون تا حالا یه بار هم باهام نیومده خرید همیشه من و با بقیه میفرسته وقتیم میگم
چرا میگه چون سلیقه هامون به هم نمی خوره باهم اختلاف پیدا میکنیم.
گفتم درست ولی کل درد تو همینه؟هیچ مشکل دیگه ای نداری؟
گفت من و جلوی جاری هام ضایع میکنه
گفتم قرار شد دلیل بیاری نه بهانه.حالا برو عقب.ببین تو سال های گذشته از چه چیزهایی ناراحت شدی
و تو دل خودت سرکوبش کردی.
شروع کرد یکی یکی گفتن.جلوی داداشم اینجوری گفت.اینو برام نخرید.این کار و نکرد.
گفتم اینام همش شد بهانه.بازم برو عقب تر.
آخرین دلگیریش و از سال اول ازدواجش گفت.
گفتم خانومی عقب تر.دوران نامزدی.
گفت یادم نمیاد.
گفتم خوب فکر کن.اینایی که تو گفتی همش بهانه بود.دلیل اصلیه یه جای دیگست.باید پیداش کنیم.
گفت شش ماه از نامزدیمون گذشته بود که یه روز بهم گفت " من تو رو نمی خواستم.از اولشم
نمی خواستم.ولی..." بدنم داغ شده بود.دیگه هیچی نمیشنیدم.تصاویر عینه فیلم از جلوی چشام
رد میشد...یه دفعه به خودم اومدم.نگاش کردم دیدم سرش انداخته پایین داره آروم گریه میکنه.
گفتم:دردت همین بود.نه؟
سرش و تکون داد گفت آره ولی خودمم فراموش کرده بودم.
گفتم دوستش داری؟
گفت آره خیلی زیاد.
گفتم حتما" تحمل جداییش رو هم نداری؟
گفت نه اصلا"
یه تیکه کاغذ برداشتم دادم دستش گفتم دقیقا" عین جمله رو اینجا بنویس.
کاغذ و برداشتم و از اطاق خواستم بیام بیرون.
گفت نسرین!تو چرا گریه کردی؟
گفتم تاریخ همیشه تکرار میشه!
کاغذ و گذاشتم جلوی آقای محترم و گفتم تصور کن کسی که خیلی دوسش داری و تمام احساست و
به پاش ریختی همچین حرفی بهت بزنه.عکس العملت چیه؟
کاغذ و خوند.حافظه بلند مدتش الحمدالله قد داد و یادش افتاد سخن دلنشینش.اشک گوشه چشمش
برق میزد.
گفت ولی ۱۱سال از اون ماجرا میگذره.در ضمن من ....خیلی دوسش دارم.دوریش و نمیتونم تحمل کنم.
گفتم تا حالا بهش گفتی از حرفی که زدی پشیمونی و اون بهتر از اون چیزی بوده که فکر میکردی؟
گفت نه ولی فکر میکردم خودش میفهمه.
گفتم اگه یه زخم عمیق درمان نشه خود به خود جوش میخوره و همیشه عین یه ضایعه میمونه.
سرش و انداخت پایین و سکوت کرد.گفت الان میتونم بهش بگم؟
گفتم فکر نمیکنی یه مقدار دیر شده باشه.....؟؟؟؟؟؟
*تو سفر که بودم متنی نوشته بودم با عنوان " فیلم یا زندگی مسئله این است ".فکر میکنم یکی از
بهترین پستای وبلاگم میشد ولی یه شب دم اذان صبح خیره شده به آسمون و ماه و ستاره هاش.
مثله همیشه مسحورم کردن.همون موقع صدای اذان از مسجد محل بلند شد.خیره شدم به گنبد مسجد
کاغذ و تو دستام ریز ریز کردم.چون حرفای دلم و توش زده بودم و دلمم حرفای خیلی جالبی نداره.
چند تا جمله توش نوشته بودم که به طور حتم نازنین و ناراحت میکرد.یکی دو تا جمله اش رو هم بعضی
از شما عزیزان.دوباره دلم و پشت نقاب صورتم قایم کردم و قول دادم هیچ وقت به هیشکی نشونش ندم.
* یکی بهم گفت تو زن خونه نیستی.نمیتونی تو خونه باشی باید دائم تو جامعه بچرخی یا به عنوان
تحصیل یا کار یا .... یا خودم گفتم اگه زن خونه بودم تو اینجا چی کار میکردی؟!!
* میخوام چادر بدوزم.میخوام ببینم این یه تیکه پارچه چند تا متانت و نجابت داشت که من بدون اون
نداشتم.خیلی برام مهمه بدونم دقیقا" چندتا ؟ اصلا" چرا باید متانت و نجابت انسان ها رو با لباس هایی
که می پوشن اندازه گرفت.مگه خدا نگفته من هر کدوم از شما رو براساس اعمال و کردارتون میسنجم؟
کجای قرآن نوشته نجابت یه دختر فقط به چادرشه؟کجای قرآن گفته حجاب یعنی فقط چادر؟مگه نه اینکه
گفته خودتون و از چشم نامحرمان دور نگه دارید.کجا گفته فقط با چادر میتونید نامحرم گریز باشید؟
یعنی تمام مسیحی ها و زرتشتی ها و یهودی ها چون چادر سرشون نمیکنن و حجاب ندارن جاشون تو
جهنمه دیگه یا نه اصلا" مسلمون هایی که حجاب ندارن بی سوال و جواب شوت میشن تو قعر جهنم؟
عکس العملم بعد از سر کردن چادر ۳گونه است: یا ریز ریزش میکنم چون کلی خاطره میاد جلوی چشم
و از شمردن تعداد نجابت های اضافه شده بهم عاجر میمونم یا مثله بقیه چیزهایی که نسبت بهشون
بی تفاوت هستم میندازمش یه گوشه ای تا شاید یه روزی به خار آید و بعد هم به کار آید.
یا اینکه نجابت و متانت اضافه شده بهم و درک میکنم و تسلیم میشم و به عنوان حجاب جدیدم ازش
استفاده میکنم...
* ترانه خلقت عزیز برام نوشته بود میخوایم بریم پیش خدا بهش چی بگی؟بگی دروغ نگفتم.آدم خوبی
بودم .غیبت نکردم.ریا نکردم.....هزارتا کار بد دیگه نکردم.بعد هم خدا برای کارهایی که نکردیم
میفرستمون بهشت ولی خب خودمون خجالت میکشیم.آخه ما چی کار کردیم که لایق بهشت باشیم.
مگه نه اینکه هر کدوم از ما برای انجام کار خاصی فرستاده شدیم؟
درست میگفت هر چند من خیلی خندیدم چون همیشه جام و تو موتور خونه جهنم میدونم.
بهرنگ ازم پرسید فکر میکنی بهشتی هستی یا جهنمی؟
گفتم ته ته جهنم.گفت خب خدا خیرت بده تو که جهنمی هستی پس اقلا" لذتت و از این دنیا ببر که
لااقل از یه دنیا استفاده کرده باشی.تو که الان از اینجا رونده و از اونجا مونده شدی...
تو این چند روز به این دو تا حرف خیلی فکر کردم.هر دوی این عزیزان درست میگن.
عجالتا" از خواهش برای رفتن از خدا منصرف شدم و در کندوکاو برای انجام کارهایی که براش فرستاده
شدم و احیانا" لذت بردن از این دنیا هستم.هر چند که هنوز نفهمیدم لذت این دنیا کجاش پنهان شده
که من نمی بینم.من به دنبال یه لذت دائمی هستم و هر چی لذت و تجربه کردم فانی و زودگذر بوده.
ولی خب ما به جستجومون ادامه میدیم شاید جوینده اینبار یابنده شد!
* این سه روز میلاد های امام حسین و حضرت ابولفضل و امام زین العابدین از همیشه دل گرفته تر
هستم.یکی ازم پرسید چه نذری داری که هر سال این سه روز و روزه میگیری؟
گفتم نذر نیست.من تو زندگیم فقط سه روز به معنای واقعی زندگی کردم اونم دو سال پیش سه شب
شب نشینی تو حرم امام رضا بعد از دوازده سال بود.این سه روز روزه رو هم به پاس شکر و تشکر از
این لطف بزرگ میگیرم.همین!

* از بچگی عادت داشتم هر وقت دلم می شکست یا ناراحت بودم فقط سیاوش گوش کنم.همیشه با
صدای سیاوش گریه میکردم.فکر میکردم ...حتی میخوابیدم.
دلم امشب هوای این آهنگ و کرد.یاد زمستون پارسال به خیر هر روز صبح که می رفتم سرکار اولین کاری که میکردم
این آهنگ و گوش میدادم.کاری که برای همه سوال شده بود!
وقتی خبر قبولی دانشگاهم و به نازنین به عنوان اولین نفر دادم و هیچ عکس العملی جز یه ایول خشک و خالی ازش ندیدم
این آهنگ و گذاشتم و صدای اسپیکر و زیاد کردم و رفتم تو اطاق و در و بستم و یک ساعت تموم گریه کردم...
طفلک فقط مونا پیشم بود که دهنش یه متر از تعجب باز مونده بود!
هزاران خاطره با این آهنگ دارم...
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی
در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی
تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی
خواب و خورت زمرتبه خویش دور کرد
آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوی
یک دم غریق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به یک موی تر شوی
از پای تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی
بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود
در دل مدار هیچ که زیر و زبر شوی
گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاک درگه اهل هنر شوی
چند وقتی هست با کتابی آشنا شدم که از هزار تا کتاب روانشناسی و انسان شناسی و زندگی
شناسی و هزار تا شناسی دیگه ای که میشناسم و مطالعشون کردم مفیدتر بوده و بیشتر آرومم کرده.
کتابی که داره جواب تک تک پرسش هایی که همیشه تو ذهنم نقش بسته بود و میده.
کتابی که اگه دلت و بهش بدی تاثیرش چند لحظه ای و چند روزه و چند ماهه نیست.
اگه باورش کنی و درش تفکر کنی زندگیت و تا آخر عمرت تضمین میکنه.
کتابی که هر چی تو کتابای روانشناسی خونده بودم فصیل تر کامل تر و پرمغزترش و درش پیدا کردم.
کتابی که یکی از انبیا و اولیا خدا در هزار و چند صد سال پیش نگاشتش و ما به دنبال نویسندگان و
روانشناسان بیگانه عصر معاصر خودمون میدویم تا شاید گره ای از گره های کور زندگی ما باز کنند.
نهچ البلاغه نوشته بزرگترین روانشناس دنیا در هر زمان و هر عصری!
نمیدونم شاید فکر کنید حرفای آرمان گرایانه میزنم یا امل و خشکه مذهبی هستم.
مهم نیست هر جور دوست دارید در موردم فکر کنید فقط ازتون میخوام یک بارم شده سری بهش
بزنید.خیلی وقتتون و نمی گیره.مطمئنم ضرری هم نخواهید کرد.
بد ندیدم این روزا که متعلق به مولا علی و خودسازی انسان هاست تنی چند از سخنان ایشان را
در مورد آرزوها دنیا و دلبستگی هایش اینجا بنویسم تا شاید.....
حکمت ۱۸ : در نکوهش آرزوی دراز
هر که دنبال آرزوی خود بشتابد و مهار شرارها کند مرگ او را می لغزاند (به آرزویش نرسیده می میرد.
پس در پی آرزوهای دراز نروید و از مرگ غافل نباشید.)
حکمت ۳۳ : در دل نبستن به آرزوها
برترین توانگری و بی نیازی به دل راه ندادن آرزوهاست ( زیرا آرزو انسان را نیازمند می سازد)
حکمت ۳۵ : در زیان آرزوی دراز
هر که آرزو را دراز گردانید کردار بد نمود ( زیرا آرزوی دراز سبب بی خبری از آخرت و واماندن ار نیکبختی
زندگی جاوید است اما رجا و امیدواری باندازه ستوده می باشد )
حکمت ۶۶ : درباره آرزوها
هرگاه به آنچه می خواهی نرسیدی پس بهر حال هستی باک نداشته باش ( زیرا برای نرسیده اندوه
به خود راه دادن بی خردی است )
حکمت ۶۹ : درباره روزگار
۱- روزگار بدنها را فرسوده می سازد ( پیر می نماید ) و ( با کمی آسایش ) آرزوها را تازه و نو می کند
و ( با گردش خون ) مرگ را نزدیک می گرداند و ( با نزدیک شدن مرگ ) آرزو ها را دور می سازد
۲- هر که بر روزگار پیروزی یافت ( کالای آن را بدست آورد برای نگاهداری و افزونیش ) برنج افتاد
و هر که آن را یافت ( براثر نداشتن ) به سختی گرفتار شد ( خلاصه روزگار برای ناکام یا کامیاب سرای
رنج و آزار است پس خردمند به آن دل نبندد و فریب نخورد )
حکمت ۱۵۹ : در دل نبستن به دنیا و اهل آن
امر ( آخرت که از مرگ شروع می شود ) نزدیک است ( برای برداشتن توشه بکوش ) و با هم بودن
( در دنیا ) اندک ( بزودی جدا می شوید پس دلبستگی را نشاید )
حکمت ۳۲۸ : درباره آرزو
اگر بنده ( به چشم بصیرت ) مدت عمر و رفتار آن را ( که او را به فنا و نیستی می کشاند ) بنگرد
آرزو فریب آن را دشمن دارد ( آز آن ها دوری نموده و اندیشه اش را به آن مشغول نمی گرداند.
این یکی رو مخصوص برای تو نوشتم نازنین!
نامه ۶۶ : پند دادن عبدالله ابن عباس به شاد نگشتن و افسرده نشدن در دنیا
۱- پس از حمد و درود بر حضرت رسول.هر آینه بنده شاد می شود به رسیدن چیزی که مقدر نشده
به او نرسد و افسرده می گردد به چیزیکه مقدر نگشته به او برسد ( در صورتیکه این شادی و افسردگی
بیجا است زیرا رسیدنی می رسد و آنچه نباید برسد کوشش در آن سودی ندارد ) پس باید بهترین
چیزیکه در دنیا به آن نائل شدی رسیدن به لذت و خوشی یا بکار بردن خشم ( در انتقام کشیدن و
رنجانیدن ) نباشد بلکه باید خاموش کردن ( از بین بردن ) باطل و نادرستی و زنده نمودن ( برپا داشتن )
حق و درستی باشد.
۲- باید شاد باشی به چیزیکه جا گذاشته ای ( در دنیا برای آخرت به جا نیاورده ای ) و اندیشه ات برای
پس از مرگ باشد ( زیرا شادی وقتی بجا است گه نعمت نایاب را بدست آوری و افسردگی جائی روا است
که سود در دست را از دست بدهی )
خیلی وقت بود از خدا این سوال و داشتم که دوست نداشتن دنیا و احساس تعلق نکردن بهش از جانب
من خوب هست یا بد؟و حالا که دوسش ندارم پس چرا رها نمیشم از این زندان و پر پرواز نمی گیرم؟
چرا باید در این دنیا با وجود دوست نداشتنش این همه عذاب و سختی رو تحمل کنی؟
ترانه خلقت عزیز گفت هر کدوم از ما برای کاری و هدفی به این دنیا فرستاده شدیم پس تا اون کار
انجام نگیره نباید انتظار رفتن و داشت.
با مطالعه بسیار کم و جزئی در نهج البلاغه ۲جواب برای پرسشم پیدا کردم که امیدوارم بعدها کامل تر
بشه.یکی از اون ۲جواب و اینجا می نویسم:
خطبه ۱۷۲ : مذمت از دنیا
۱- آگاه باشید این دنیا که شما آن را آرزو کرده و به آن علاقه دارید و شما را گاه به خشم می آورد و زمانی
خشنود می سازد نه سرای اقامت و باقیماندن شما است و نه جائی که برای آن آفریده و نه محلی که
به آن دعوت شده اید.
۲- آگاه باشید نه دنیا برای شما باقی می ماند و نه شما در آن باقی خواهید ماند و اگر شما را به
( زینتها و آرایشهای ) خود فریب داده از بدی (درد و رنج و سختی ) خویش هم بر حذر داشته است
پس رها کنید گول زدنش را به بر حذر داشتنش و دور کنید به طمع آوردنش را به ترسانیدنش
( به نقش و نگار دروغی فریب نخورید انواع بلاها و سختی های آن را به نظر بیاورید ) و از یکدیگر
پیشی گیرید ( برای رفتن ) به سرائی که که به سوی آن خوانده شده اید ( در دنیا برای آسایش
آخرت که جای همیشگی است از خدا و رسول پیروی کنید ) و دل های خویش را از ( دوستی ) آن
دور کنید.
۳- و هیچ یک از شما نباید بر چیزی از دنیا که از او گرفته شده است مانند کنیز ( که برای از دست دادن
هر چیز دست به سر و رو زده صدا به گریه بلند می کند ) بنالد ( هر چه از کفش رفت افسرده نشود )
و تکمیل نعمت خدا را درخواست کنید به شکیبایی بر ( سختی ) طاعت او و محافظت به آنچه که شما
را به حفظ آن از کتاب خود ( قرآن کریم ) امر نموده ( زیرا شکیبایی بر طاعت و عمل به احکام قرآن سبب
رسیدن نعمتهای بی شمار است ).
۴- آگاه باشید تباه شدن و از دست رفتن متاع دنیا به شما زیانی وارد نخواهد آورد در صورتیکه اساس و
پایه دین را محکم کرده باشید .
۵- آگاه باشید بعد از تباه ساختن دین خود آنچه که از دنیا نگاه داشته اید به شما سود نمی رساند.
۶- خداوند دل های ما و شما را به حق و رستگاری متوجه گرداند و شکیبایی ( در طاعت و مصیبت و
معصیت ) را به ما و شما عطا فرماید.

* پیشنهاد میکنم شعر اول پست حتما" بخونید.رو من که خیلی تاثیر گذاشت.
* سعی میکنم از این من بعد برای هر کدوم از پست ها حداقل یکی از فرمایشات حضرت علی بنویسم.
* نازنین! روزت مبارک.عهدم و با یا علی باهات بستم.عهد شکسته شد ولی عهدم با علی نه.
میدونم همین جور که داره من و کمک میکنه و هوام و داره دو چندان به فکر توست.ما همه به فکر
تو هستیم فقط باید خودت به فکر خودت باشی.تو نیازی به دعا نداری نازنین گرچه همیشه و همه وقت
دعات میکنم. تو فقط به یه یا علی دیگه و معامله ای دیگه نیاز داری.میدونم میتونی نازنین.مطئمنم!
* پدر عزیزم فکر میکنم بدونی که هیچ کس تو دنیا به اندازه تو دوست ندارم.تنها تکیه گاهی که همیشه
بهش با خیال راحت تکیه دادم و مطمئن بودم مثل بقیه آدم ها پشتم و خالی نمیکنه.
روزت و تبریک نمیگم چون هر روز برام روزت هست.زندگی بدون تو برام یه کابوس وحشتناکه.
فقط میتونم بگم خیلی بیشتر از آدم هایی که دوستشون ندارم دوستت دارم و از خدا میخوام که
سایه ات همیشه و همه جا بالای سرمون باشه.آمین!

هرچی آرزوی خوب مال تو
هرچی که خاطره داریم مال من
اون روزای عاشقونه مال تو
این شبای بی قراری مال من
بچه که بودم آرزوم این بود که یه هواپیما داشته باشم که انقدر بالا بره انقدر بالا که منو ببره پیش خدا.
مسخره بود که یه بچه به جای آرزوی داشتن اسباب بازیهای مختلف و ... این آرزو رو داشته باشه ولی
من داشتم.
۱۶ساله بودم که تو همایش موفقیت شرکت کردم.یادم نیست اسم دکتر چی بود ولی اگه بچه های
هم سن و سال من یادشون باشه این آقای دکتر همیشه یه گل رز دستش بود و هر هفته هم تراکتاش و
جلوی دبیرستان ها پخش می کردند.
تو اون همایش این آقای دکتر گفتن آدم تو زندگیش به هر چیزی که واقعا" بخواد میرسه.
فقط کافیه واقعا" بخواد!
بعدم برای نمونه دختر خانومی اومدن صحبت کردن و گفتن که من فلان مشخصات و برای همسر آیندم
انتخاب کردم و وقتی همسرم برای خواستگاری اومدن منزلمون به جای اینکه ایشون مشخصاتشون و
بگن من همه رو گفتم!
بعد این آقای دکتر از همه حاضرین خواست که همون موقع چند دقیقه تمرکز کنن و مشخصات همسر
آیندشون و بیارن تو ذهنشون.
حالا فرض کن یه دختر ۱۶ساله چه تصویری میتونه از همسر آیندش داشته باشه.من نمیدونستم.
از دوستم پرسیدم گفت:خشگل باشه خوش تیپ باشه پولدار باشه مهربون باشه و.....خلاصه رسید
به همون شاهزاده با اسب سفید!
خیلی فکر کردم ولی من این معیارها تو ذهنم نبود.پس از چند دقیقه دوستم ازم پرسید تو دوست داری
چه جوری باشه؟
فقط تونستم یه جمله بگم:خانوم جسیمی و پدرم باشه!
تو دلم گفتم خدا جون ۱۶سالم شده ولی هیچ آرزوی زمینی نداشتم.میخوام اولین آرزوم و بکنم.
شاهزاده سوار بر اسب من مخلوطی از خانوم جسیمی و پدرمه.میتونی بهم بدیش؟!
نزدیک به ۲سال بعد نازنین وارد زندگیم شد.
از همون اول شروع کردم به کندوکاو که ببینم خدا امانتیم و درست برام فرستاده یا نه.
همون اول فهمیدم خانوم جسیمی من برنگشته حداقل نه خود کاملش.
نازنین بعضی از خصوصیت های خانوم جسیمی و بیشتر خصوصیت های پدرم و داشت.
بهش اعتماد کردم.چون به پدرم اعتماد داشتم.
تو دلم میگفتم یا به خانوم جسیمی من نزدیک میشه یا میشه خانوم جسیمی جدید با خصوصیات جدید
سعی کردم به افکار و عقایدش نزدیک بشم ( هر چند هیچ وقت نشدم ).یه وقت به خودم اومدم دیدم
خصوصیات خانوم جسیمی داره روز به روز کمرنگ تر میشه و خصوصیات اخلاقی نازنین برام پررنگ تر.
کار به جایی رسید که گفتم این همون شاهزاده سوار بر اسبم بود.
از لغت شاهزاده رویاها خوشم نمیاد چون من هیچ وقت تو رویا زندگی نکردم.هیچ وقتم به انتظار
شاهزادم نبودم.فکر میکردم اگه قراره بیاد حتما" یه روزی میاد پس چرا باید زندگیم و روی فکر کردن
به چیزی که ندارمش بزارم.برای همین رویایی هم برای داشتنش نداشتم.
روزها گذشت ولی من کمبود چیزی رو حس میکردم.خیلی زیاد.
چیزی که تو همه زندگیم اذیتم می کرد.
اولین دفعه ای که فهمیدم " لیله الرغائب " یعنی چی به نازنین گفتم بیا دعا کنیم اگه آرزوهامون برآورده
شد هر سال همین موقع روزه بگیریم.
شاید همه فکر میکردن آرزوی من نازنین بود ولی من اون حفره خالی رو از خدا خواستم پرش کنه.
و اون چیزی نبود جز" آرزوی دوست داشتن و احساس تعلق به این دنیا"
تو زندگیم هیچ وقت دنیا و درونیاتش و دوست نداشتم.هیچ احساس تعلقی بهشون نداشتم.
همیشه به آدم دور از آدمیزاد معروف بودم.چون همیشه تو خلوت خودم بودم.
هیچ وقت تا مجبور نمیشدم از خونه بیرون نمیومدم.تفریح من تنهاییم بود.
از تمام این دنیای به ظاهر بزرگ فقط طبیعت و دشت و کوه و کویر و هر جایی که آدمی نداشته باشه
دوست داشتم.فقط دوست داشتم بشینم و خیره بشم به عظمت خدا.
یکی از دوستان ازم پرسید بهترین و خاطره انگیزترین تعطیلات برات چه شکلیه؟
گفتم دوست دارم چند روز بشینم جلوی دریا و فقط خیره بشم به دریا و نقطه تلاقی آسمون و دریا.
بعدم برم تو یه کویر یا کوه و تا اونجاییکه توان دارم فریاد بکشم.
اون سال هم آرزوی من این بود که دنیا رو دوست داشته باشم.
نازنین و دوست داشتم ولی وقتی با خدا تنها میشدم اولین حرفی که میزدم این بود که
خدا جون کی میام پیشت؟!
این آرزوم هم مثله آرزوی قبلیم محقق شد ولی فقط برای ۳ماه.همون ۳ماهی که اعتقاد دارم عاشق
نازنین بودم و بعد تبدیل شد به دوست داشتن.
ماه رمضان همون سال احساس دلتنگی شدیدی کردم.دیدم دلم برای خدا تنگ شده.
دیدم تو این ۳ماه فراموشش کرده بودم یا شاید کمتر به یادش بودم.
شب قدر اولین چیزی که بهش گفتم این بود که خدا جون کی میام پیشت!
امسال هم مثله هر سال شب آرزوها روزه بودم.مثله هر سال بدون آرزو.
مثله هر سال فقط با این فکر که کی میام پیشت.
امروز با بهرنگ صحبت کردم.یه حرفش خیلی روم اثر گذاشت.بهم گفت حقت و از این دنیا بگیر.
بهم گفت برزخی که ازش حرف میزنی همین جاست.حالا بهشتش و میخوای یا جهنمش؟
نزدیکای اذان مغرب از خونه زدم بیرون.خواستم دنیا رو نگاه کنم و یه آرزو کنم.
گفتم خدایا اومدم دنبال حقم.بهم نشونش بده.زیبایی دنیات و بهم نشون بده.
به پیرمردی برخوردم.جعبه خرما رو به سمتم گرفت.عادت نداشتم بردارم ولی به خاطر احترام
موی سپیدش برداشتم و گفتم انشاالله خدا بیامرزتشون.
دیدم جعبه هنوز جلوی رومه.نگاهش کردم.اشک تو چشاش جمع شده بود.
گفت:همین جوری گفتی یا واقعا" براش آرزوی آمرزش کردی.میدونی کسی که درموردش حرف زدی
چه قدر برای من عزیز و دوست داشتنیه؟
اشک تو چشام جمع شد.هیچی نگفتم سریع رد شدم.
هزاران فکر تو سرم میچرخید.عینه دیوونه ها به خرمای توی دستم نگاه میکردم و با خدا حرف میزدم.
نزدیکای خونه رسیده بودم.دیدم یه پسر ۱۰/۹ ساله با یه دیس خیار جلوی خونشون وایساده و
به هر کسی خیارها رو تعارف میکنه کسی محلش نمیزاره و از کنارش رد میشه.
دلم براش سوخت.راهم و به سمتش کج کردم.خیاری برداشتم و گفتم خدا بیامرزتشون.
گفت خانوم فاتحه یادتون نره لطفا".نگاهش کردم سرش و انداخت پایین گفت آخه خیلی دوسش دارم.
دوست دارم تو بهشت جاش راحت باشه.
خیابون تاریک بود.اشکام سرازیر شد.این بارم رو دست خوردم ازت خدا جون.
اومدم خونه.خیار و خرما رو شستم.مادرم گفت میخوای با خیرات اموات روزت و بازکنی؟
گفتم : دقیقا" میخوام همین کار و بکنم.گفت ولی درست نیست.
گفتم اگه این کار و نکنم درست نیست.
نگاهی به خرما و خیار انداختم.گفتم خداجون دنبال یه آرزوی دنیایی بودم.بهم اونچه که باید نشون دادی.
بهم خانوم جسیمیم و ندادی.نازنینی هم که داده بودی ازم گرفتی.
حالا میخوام ازت بخوام خودم بشم خانوم جسیمی.گفتم میخوام وقتی به آرزوی اصلیم رسیدم و
اومدم پیشت کسانی باشه که وقتی اسمم میاد اشک تو چشاش جمع بشه یا حداقل کمبودم و
احساس کنه.درست مثله خانوم جسیمی.پدر بزرگ و مادربزرگم.پسر خاله و پسر عموم و ...
گفتم نمیخوام کسی وارد زندگیم بشه ولی اگه مصلحتت بر این کار بود میخوام کسی از جنس خودت
باشه.کسی که بتونم حداقل یک دهم تو دوسش داشته باشم.
کسی مثله خودت که همیشه هوام و داشته باشه حتی موقع زمین زدنم.حتی وقتیکه دلم و میشکنه.
تو دلم و شکستی با مخ زمینم زدی دعوام کردی تهدیدم کردی ولی وقتی دیدی نمیتونم بلند شم.
وقتی دیدی دستم و به سمتت دراز کردم و نگاهت کردم دستم و گرفتی و بلندم کردی.نوازشم کردی.
قربون صدقم رفتی و بهم فهموندی که دوستم داری و برای صلاحم این کارها رو کردی.
گفتم کسی رو میخوام که وقتی ازش دلخور شدم.وقتی گفتم دلم شکستی وقتی بهش بد و بیراه
گفتم دعوام نکنه.بداخلاقی نکنه.نزاره بره.مثله تو فقط گوش بده.یه گوشش بشه در و اون یکی بشه
دروازه.چون تو میدونی من فقط اینجوری خالی میشم.من اینجوری آروم میشم.
میدونی من هر چی که ازش ناراحتم و میگم ولی بعدش به طرفم میگم دوسش دارم.میگم که فقط
دوست نداشتم مانعی برای دوست داشتنم وجود داشته باشه.
درست مثله خودت که وقتی کلی بد و بیراه بهت میگم میزنم زیر گریه و تو نوازشم میکنی.
حالا میتونی همچین فرشته ای رو بهم بدی؟!
میدونم همچین آدمی تو دنیا وجود نداره.من خدای زمین و خواستم.همچین خدایی وجود نداره.
سنگ بزرگ نشانه نزدن است!!!
* خدایا مرا آن ده که مرا آن به *

* نازنین! امروز بهت فکر کردم. مثله همیشه.تنها آرزویی که تونستم برات بکنم عملی شدن
همون چیزهایی بود که خدا بهت وعده داده بود.یعنی بهترین ها.
امیدوارم سالم شاد و خوشبخت باشی...
* ۲سال پیش سحر عزیزم یه پستی نوشته بود و از بچه ها خواسته بود آرزوهاشون و بنویسن.
هممون سعی کرده بودیم از ثقیل ترین کلمات استفاده کنیم.ولی سانی عزیز فقط یه جمله نوشته
بود: آرزو میکنم امیرم خوب بشه.همین!
جالب بود تو اون همه آرزو این یکی اشکام و سرازیر کرد و دلم وقتی بیشتر شکست که چند ماه بعد
امیر رفت تو دنیایی که آدمک نداره...
( سانی جان حیف وبلاگی که حذفش کردی.شایدم اینجوری بهتر باشه... )
*شعری که اول پست نوشتم ملینای عزیزم سال پیش تو همین شب نوشته بود.
امشب دلم بدجوری هوای ملینا رو کرده بود.این شعر و نوشتم تا بهش بگم درسته که رفیق نیمه راه
شدی و رفتی ولی یادت و خاطرات همیشه تو دلم زندست.
امیدوارم به همه آرزوهای قشنگی که داشتی رسیده باشی و یا خیلی زود بهشون برسی...
* سحر نیست . اونم مثله ملینا ما رو گذاشت و رفت.ولی میخوام همون کاری رو کنم که ۲سال پیش
انجام داد.
میخوام از همتون بخوام آرزوهای قشنگتون و بنویسین.به عنوان یه خاطره و یادگاری میمونه.
شاید بعدها بهش بخندین شاید آه بکشید شاید گریتون بگیره.ولی امیدوارم دل همتون از رسیدن
به آرزوهای امروزتون شاد باشه.
سحر جان امیدوارم خودتم بیای و بنویسی.
* امروزم مثله همیشه از خدا خواستم بیای.نمیدونم تو اگه آرزوی دنیایی هستی چند سالی هست
که آرزوی اومدنت و دارم و چشم انتظارت هستم...
* حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد *

ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی آنچه در مذهب اصحاب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او زآنکه با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی ست نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس خاص هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود
پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي.پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدم ها را خوب مي دانم . اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پر زدن را كنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد ، اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!

تو این یک ماه اخیر شاید نزدیک به ۱۰مرتبه فیلم " آتش بس " دیدم.دفعه اول تو سینما وقتی همه
داشتن از نوع گریه کردن گلزار میخندیدن من گریه میکردم.دلیلش و نمیدونستم فقط گریه میکردم.
تو این یک ماه هم هر وقت این فیلم و دیدم فقط گریه کردم.ولی اندفعه دلیلش و میدونستم.
منم با کودک درونم خوب رفتار نکردم.منم خیلی جاها بهش اجازه صحبت ندادم.منم همیشه ازش
خواستم بچه نباشه و مثل آدم بزرگا فکر کنه.
ولی اگه بخوام واقعیت و بگم من همیشه مقصر نبودم.شایدم بودم نمیدونم.
از بچگی عادت داشتم هر وقت آدما دلم و میشکستن یا بهم بدی میکردن فقط نگاهشون میکردم.
هیچ وقت به خودم برای ورود آدما به زندگیم فکر نکردم.همیشه به طرفم فکر میکردم که دوستی و
هم نشینی با من به نفعش هست یا نه.
بهرنگ بهم گفت دوستان آدم نشاندهنده شخصیت آدم هستن من با حرفش مخالفت کردم
چون با آدم های اطراف با هر خلق و خوی و شخصیت خودم و وفق میدادم فقط برای اینکه اون ها
ناراحت نباشن.فقط برای اینکه بتونم کمکشون کنم.فقط برای اینکه سنگ صبورشون باشم.
تو زندگیم با همه جور آدمی دوست بودم.با همه قشری معاشرت داشتم.
با کسانی ارتباط برقرار میکردم که حتی معلم هامم ازم میخواستن باهاشون قطع رابطه کنم
ولی من میدونستم هدفم از این دوستی چیه بنابراین تاثیر کمی ازشون میگرفتم.
همیشه دوستیهام مدتش کوتاه بود.حداکثر ۲ تا ۳سال.
چون معتقد بودم حداکثر تو این مدت ویژگیهای خوب آدما به اطرافیانشون منتقل میشه و
بعد از این مدت دو تا دوست چیزی برای ارائه کردن به هم ندارن پس شروع میکنن تاثیر گرفتن
از ویژگیهای بد همدیگه و من وقتی احساس میکردم چیز جدیدی نمیتونم از دوستانم یاد بگیرم
یا بهشون یاد بدم سریع باهاشون قطع ارتباط میکردم و این کار همیشه برای اطرافیانم نوعی
بی وفایی تلقی میشد ولی نمیدونستن من فقط به صلاح طرفین فکر میکنم.
توی دوستیهام از هیچ چیزی برای دوستانم کم نمیذاشتم.از هیچ کاری که به صلاحشون بود
براشون دریغ نمیکردم.حتی سلامتی و موقعیت خودمم به خاطرشون به خطر می انداختم.
تو تمام مدت دوستیم کمترین درخواستی ازشون نمیکردم.هیچ وقت توقع نداشتم کارهایی که
براشون انجام دادم و جبران کنن.بی مهابا یک طرفه محبت میکردم.
به تمام دوستانم گفته بودم هیچی ازتون نمیخوام فقط در حقم نامردی نکنین.از پشت بهم خنجر نزنین.
ولی نمیدونم چرا تو اکثر موارد این اتفاق می افتاد.
انقدر ساده به زمینم میزدن و ازم میگذشتن که انگار بر دشمنشون غلبه کردن.
برچسب های مختلف بهم زده شد.مورد تهمت هایی واقع شدم که شاید تحمل یکی از اون ها هم
برای یک دختر غیر قابل تحمل باشه.نامردی هایی در حقم شد که کمترینش تا پای اخراج از مدرسه
رفتن بود.
تعجبم از این بود که اکثر دوستان به ظاهر دارای مشکلات اخلاقی و روحی و روانی حرمت دوستی و
رفاقت و نگه میداشتن ولی دوستانی که تایید شده از نظر بزرگترها بودند فقط بلد بودند با یک نامردی
و یا خنجر از پشت دوستیهاشون رو خاتمه بدن.
شاید باور کردنش سخت باشه ولی من از چهار سالگی مورد لطف و محبت این دوستان قرار گرفتم.
معمولا" وقتی به یه دختر بچه چهار ساله بدی میشه یا حقش توسط دوستی که هر چی داشته
باهاش قسمت کرده خورده میشه گریه میکنه به مادرش شکایت میکنه و حتی برخورد فیزیکی
و لفظی با طرفش انجام میده ولی من همیشه سکوت میکردم و نگاه میکردم.
من تو چهار سالگی تنفر و لمس کردم.
سال دوم دبستان معلمی داشتم به نام "خانوم جسیمی".
همه بچه های مدرسه ازش میترسیدن چون وقتی میخواست بچه ها رو تنبیه کنه خودکار میذاشت
لای انگشتای بچه ها یا اگه جرمشون خیلی بالا بود میبردشون تو زیرزمین مدرسه که معروف بود به
سیاهچال که مملو بود از موش و سوسک و مارمولک هایی که هیچ وقت کسی ندیدشون ولی
همیشه ترس ازشون وجود داشت.
خانوم میانسالی که سال آخر تدریسش بود و من نمیدونم چی درش دیدم که همیشه دوسش داشتم.
روزها میگذشت و من بیشتر و بیشتر بهش وابسته میشدم.
همیشه از اینکه باهام مثله یه بچه برخورد بشه متنفر بودم.آرزوم این بود که دبستانم تموم بشه و
برم راهنمایی تا از این رفتارهای بچه گانه مسولان دبستان خلاص بشم.(گرچه این خصلت تا امروزم
در من وجود داره و نمیدونم کی و کجا به آرزوم میرسم.)
ولی خانوم جسیمی طوری باهام رفتار میکرد که احساس میکردم یه بچه دبیرستانیم.
واین اولین دلیل علاقه من به ایشون بود.
یه روز زنگ تفریح نرفتم بیرون و داشتم نقاشی رو تموم میکردم که باید فردا تحویل میدادم.
ایشونم نرفتن و شروع کردن به صحیح کردن ورقه هایی که ساعت پیش ازمون امتحان گرفته بودن.
بعد از چند دقیقه و صدام کرد و ازم خواست که برم پیشش.
وقتی رفتم دستاش و گذاشت رو بازوهای کوچیکم و گفت:
نمیدونم دختر تو چی داری که انقدر ازت خوشم اومده.وقتی میبینم جواب بدی های همکلاسی هات و
با سکوت میدی و از هیچ کمکی براشون دریغ نمیکنی دلم شاد میشه.
ولی خانوم کوچولو ازت میخوام به همه عشق بورزی.با همه با محبت رفتار کنی.هر چه قدرم کسی
بهت بدی کرد تو جوابش و فقط با خوبی بدی.سعی کن تخم تنفر و تو دلت و بخشکونی.
بی مهابا عشق بورز و منتظر جواب نباش.
گفت سعی کن هر کاری برای دیگران انجام میدی از روی عشق باشه حتی اگه کار کوچیکی باشه.
حتی اگه هدیه کوچیکی بهشون میدی با عشق بده اونوقت اون هدیه برای دوستت از هزار تا کادوی
بزرگم عزیزتر و گرون قیمت تر میشه.
همه حرفاش و اون روز نفهمیدم ولی سعی کردم همه رو به خاطر بسپارم تا وقتی بزرگتر شدم به
کار ببندمشون.
از اون روز اگه کسی در حقم بدی میکرد دیگه ازش چیزی به دل نمیگرفتم.تنفر برام بی معنی شده بود.
روز آخر مدرسه خانوم جسیمی یه جوراب توردار بهم داد و بغلم کرد و گفت من این کادو رو با عشق
به تو دادم امیدوارم با عشق ازش مراقبت کنی.
بوسیدمش و گفتم خانوم نمیشه نرید آخه من دلم براتون تنگ میشه.نمیشه سال دیگه هم شما
معلمم باشید اصلا" نمیخوام فقط تو این مدرسه باشید.
گفت : نه عزیزم آدم های زیادی تو زندگی آدم میان و میرن فقط آدم باید سعی کنه طوری باهاشون
رفتار کنه که بعد از رفتنشون حسرت این و نخوره که چرا با عشق و محبت باهاشون رفتار نکرده.
بعدم یه شماره تلفن بهم داد گفت این و بگیر هر وقت دلت برای صدام تنگ شد بهم زنگ بزن ولی
ما از طریق دلامون همیشه با هم در ارتباطیم مگه نه؟
و من فقط تونستم سرم و تکون بدم و آروم گریه کنم.
اواسط سال بعد خانوم جسیمی برای آخرین خداحافظی اومد تو کلاسمون.
یادم نیست چه چیزایی گفت چون دلم آشوب بود و حال خودم و نمی فهمیدم.
بچه ها یکی یکی رفتن بغلش کردن و باهاش خداحافظی کردن ولی من فقط نشستم و نگاهش کردم.
لحظه ای که میخواست بره تو چشمام نگاه کرد و گفت : بچه ها همتون و دوست دارم.
همیشه به یادتونم و امیدوارم شما هم با عشق زندگی کنید.به خدا میسپارمتون.
و من در حالیکه اشک تو چشام حلقه زده بود فقط نگاهش کردم و با دست ازش خداحافظی کردم.
هیچ وقت نتونستم خجالتم و کنار بزارم و بهش زنگ بزنم.همیشه به کادویی که روش برچسبی
زده شده بود با این عنوان که " تقدیم با عشق به بهترین شاگردم. جسیمی" خیره میشدم و میگفتم
خانوم جسیمی من به یادتونم شما هم به یادم هستید؟من دوستون دارم شما هم دوستم دارید؟
سال ها از این ماجرا گذشت.من دیگه واژه تنفر از فرهنگ مغزم پاک شده بود و با عشق به اطرافم
نگاه میکردم.
سال سوم راهنمایی معلم زبانی داشتم که احساس کردم میتونه خانوم جسیمی دیگه ای باشه.
هر چی عشق تو وجودم داشتم به پاش ریختم و ایشون هم تا حدی جواب میدادن.
عشق من به ایشون زبانزد بچه ها و مسئولین مدرسه شده بود.
تا اینکه یک روز خواهرم به مدرسه اومد و ایشون به خواهرم گفتن : به خواهرت بیشتر محبت کن
بیشتر باهاش صحبت کن فکر میکنم دچار کمبود محبت باشه.
لحظه ای که این حرفا رو شنیدم برای همیشه اسمش و از قلبم پاک کردم.
اومدم خونه و کادوی خانوم جسیمی رو روی سینم گذاشتم و با گریه گفتم میبینی خانوم آدما لیاقت
عشق ورزیدن ندارن.آدما فکر میکنن برای محبت دیدن بهشون محبت میکنم.
یاد حرف خانوم جسیمی افتادم:به آدما عشق بورز حتی اگه بهت بدی کردن حتی اگه دلت و شکستن.
تا آخر اون سال به اون خانوم محبت کردم و ایشون همیشه فکر میکرد من دچار کمبود محبت هستم.
وقتی سال تموم شد باهاشون خداحافظی کردم گفتن: گاهگاهی میای سر بزنی؟
گفتم:معلم دوم دبستانم بهم یاد داده بود همیشه عشق بورزم و شما این رفتارم و با کمبود محبتم
اشتباه گرفتید ولی من به قولم عمل کردم و تا وقتی باهاتون بودم بهتون عشق ورزیدم.
ولی حالا وقت رفتنه.امیدوارم خاطره بدی ازم به یاد نداشته باشید.
سال بعدش رفتم پیشش و گفتم این آخرین باری هست که میام اینجا.اومدم تا فکر نکنید
آدم ناسپاسی هستم و محبتاتون و یادم رفته.
و بعد از اون ایشونم رفتن تو جرگه آدم هایی که میان تو زندگی آدم و میرن.
و من هنوز به دنبال خانوم جسیمی دیگر هستم.
تنها کسانی که همیشه بهم عشق ورزیدن و هیچ توقعی نداشتن خانوادم و به خصوص پدرم بوده.
ولی من دوست دارم بدونم تو دنیا خانوم جسیمی غیر از کسانیکه باهام ارتباط خونی دارن پیدا میشه؟
پارسال مادرم بهم گفت خانوم جسیمی فوت کرده.گفتم دروغه.گفت چند سال بعد از آخرین سال
تدریسش خبر دادن که فوت کرده ولی تو انقدر دیوونش بودی که جرئت نکردم بهت بگم.
تا دو روز داشتم گریه میکردم.روز دوم گفتم خانوم جسیمی من هیچ وقت رفتنتون و باور نمیکنم.
شما همیشه برام زنده هستید.همیشه به یادتونم.ما به هم قول دادیم مگه نه؟
تو تمام این سال ها سر قولم بودم و فقط عشق ورزیدم.ولی در اکثر موارد نامردی و پشت پا عایدم
میشد و من همیشه نگاه میکردم.بدون نفرت.بدون خصومت.بدون حس انتقام.
تو این یک ماه که به کودک درونم فکر میکردم میدیدم خیلی جاها ازم خواسته فریاد بزنه گریه کنه
طرفش و بزنه و حتی ازش انتقام بگیره ولی من همیشه بهش دستور دادم که آروم باشه و فقط
نگاه کنه.حتی اجازه اظهار عقیده هم بهش ندادم.
تو این دو سه ماهه که اعصابم به هم ریخته رفتارم توام با پرخاشگری فریاد طعنه و کنایه و حس انتقام
بوده.در حقیقت کودک درونم مانند آتشفشان خاموشی بعد از سالها دوباره فعال شده بود.
هنوز نتونستم کامل آرومش کنم ولی نمیخوام اندفعه سرکوبش کنم و دوباره خاموشش کنم.
میخوام اجازه بدم هر جا لازم بود از خودش عکس العمل نشون بده.
حداقل دیگه انقدر زود رنج و حساس نمیمونه.میفهمه که تو این دنیا اگه همه هم ازش متنفر باشن
و بهش بدی کنن من عاشقانه دوسش دارم و مراقبش هستم.
امروز تولد نسرین کوچولوء. تو زندگیم هیچ وقت اجازه ندادم برام تولد بگیرن و همیشه میگفتم
این کارها برای بچه هاست حتی زمانیکه هشت سال بیشتر نداشتم!
ولی امروز میخوام برای نسرین کوچولو تولد بگیرم.نمیدونم شاید دوست داشته باشه.
دلم میخواد بدونه که چه قدر دوسش دارم و حاضرم هر کاری براش انجام بدم تا شاد باشه.
دلم میخواد بدونه که از رفتار گذشتم باهاش پشیمونم و میخوام جبران کنم.
حالا میخوام اون عشقی که خانوم جسیمی ازش حرف میزد و به پای کسی بریزم که جزئی از وجودمه.
کسی که هر چه قدر هم بهش محبت کنم بهم بدی نمیکنه.نمیشکنتم.له نمیکنتم...
نسرین کوچولوی عزیزم تولدت مبارک
عاشقانه دوستت دارم

این ماه تولد دو عزیز دیگه هم هست که همیشه از صحبت باهاشون لذت میبردم و چیزهای زیادی
ازشون یاد گرفتم:
فردا تولد مهرنوش عزیزمه.دختری که دل پاک صفای وجود و انسانیتش و صبرش همیشه
مورد غبطه و تحسینم بوده.
مهرنوش جان نمیدونم چه جوری باید ازت تشکر کنم ولی بابت همه خوبیهات سنگ صبور بودنات
و دلشوره ها و استرسی که برای من حقیر و آیندم داشتی ازت ممنونم.
مهرنوش عزیزم فارغ التحصیلیت و بهت تبریک میگم و به جامعه فیزیک که صاحب دکتر حسابی
دیگه ای شدن تبریک میگم.امیدوارم تو تک تک مراحل زندگیت مثل دکتر حسابی پرتلاش صبور
مقاوم و موفق باشی.
۲۵ این ماه تولد بهرنگ عزیز. آشنایی من و بهرنگ با دعوا کل کل و طعنه و کنایه همراه بود.
زمانیکه من با ایشون آشنا شدم دنیا رو قشنگ تر و قابل اعتمادتر از اونی که هست میدیدم.
و ایشون از اون اول سعی کردن بهم واقعیات زندگی رو نشون بدن.خوبی ها و بدی هاش.
تلخی ها و شیرینی هاش.شکست ها و پیروزی هاش و درجات مختلف عشق.
ولی من از روی خامی و بی تجربگی روی خصومتی که با من داشتن میذاشتم.
روزگار چرخید و چرخید تا اینکه دنیا اون روش رو هم بهم نشون داد.
حالا یکی یکی حرفای بهرنگ داره برام تعبیر میشه.
دیروز از نتیجه ای که در یک مورد خاص گرفته بودم براش و گفتم و گفت فکر نمیکنی یک سال
تاخیر داری؟واقعا" کاش دوست نداشتم همه چی رو تجربه کنم و به حرفای بزرگترام گوش میکردم.
بهرنگ عزیز بابت همه خوبیهات ازت ممنونم.بابت همه زخم زبون هایی که بهت زدم معذرت میخوام.
امیدوارم کاری نکنم تا این دوستی خالصانه به پایانش نزدیک بشه.
تنها آرزویی که میتونم برات بکنم اینه که انشاالله هر چه سریعتر طعم پدر شدن و بچشی چون
واقعا" لایقش هستی و همین طور سال های سال به زندگی عاشقانت با همسرت ادامه بدی.

از بچگی با خودم عهد بسته بودم که هیچ وقت از اتفاقات تلخی که برام میفته با پدر و مادرم صحبت
نکنم.به خصوص زمانیکه میدیدم مادرم چطور از ناراحتیم دلش فشرده میشه و سر نمازهاش همیشه
برام گریه میکنه و دعام میکنه.
پدرم و عاشقانه دوست دارم.چون همیشه فقط و فقط ازش خوبی دیدم و بس.
همیشه نگرانم بوده.همیشه و همه جا هوام و داشته حتی زمانیکه حضورش و احساس نمیکردم.
ولی وقتی میدیدم با گریه هام پدرم هم اعصابش به هم میریزه و ناراحت میشه تصمیم گرفتم به
ایشونم از شکست ها و ناراحتی هام چیزی نگم.
در واقع خیلی وقته خانوادم گریه من و ندیدن مگر در موارد خیلی استثنا.
مادرم همیشه از این گله داره که باهاش درد و دل نمیکنم و مثله غریبه ها باهاش رفتار میکنم.
ولی دوست دارم بدونه که تو زندگیم فقط خانوادم هستن که بهشون انقدر دل بسته هستم و
همیشه از خدا خواستم من و پیش از اون ها ببره.چون طاقت دوری هیچ کدومشون و ندارم.
دیروز روز مادر بود.بهت نگفتم مامان ولی تو تنها زنی هستی که تو دنیا انقدر دوست دارم و برام مهمی.
مادرم هیچ وقت توان گفتن جملات عاشقانه رو نداشتم ولی میخوام بدونی عاشقتم.خیلی زیاد...
دوستت دارم مادر نازنینم

* تو این روز فقط یک نگرانی دارم اونم از بابت داداش کیان .بهم قول داده بودی امروز بیاد ولی ۲روزه
هیچ خبری ازت ندارم.نمیدونم کاری که گفته بودی رو انجام دادی یا نه.ولی تو بهم قول داده بودی.
قول داده بودی روز تولدم باشی .نمیخوای بگی که کادوی تولدم ...... . من منتظرتم.
* گاهی بعضی اتفاقا میفته که آدم احساس میکنه هنوز ریشه انسانیت خشک نشده.
پریروز وقتی با مهرنوش در مورد این پست حرف زدم ازم خواست اسمی ازش نبرم وقتی دلیلش و
پرسیدم گفت نمیخوام دل مسعود و با جسن تولد گرفتن بسوزونم.به خصوص اینکه تیرماه هم هست.
بهش قول دادم جوری بنویسم که موجب ناراحتی داداش مسعود نشه ( یعنی امیدوارم نشده باشم )
ولی تا چند دقیقه داشتم به درجه انسانیت این دختر فکر میکردم.
یه دختر توی یه شهر دیگه مراقب شکستن دل کسی هست که تو عمرش حتی یک بار هم ندیدتش
اونوقت ما آدم ها به سادگی آب خوردن دل نزدیکان و عزیزانمون و میشکنیم و از گفتن یه معذرت خواهی
ساده هم دریغ میکنیم.
* گاهی آدمایی تو زندگی آدم تاثیر گذار هستن که هیچ نوع رابطه ای با تو ندارن ولی دورادور و
با کارهاشون تاثیر خودشون و میذارن.
فیلم " آتش بس " هم از اون دسته فیلم هایی بود که تونست تاثیرش تو زندگی من و خیلیا بذاره.
نا سپاسی دیدم وقتی این همه از کودک درون و این فیلم حرف زدم از کارگردان و عواملش تشکر نکنم.
ممنونم خانم تهمینه میلانی و....
*چند روز پیش برای بار چهارم فیلم " باجه تلفن " دیدم.این فیلمم از اون دسته فیلمایی که بدجوری
آدم و به فکر وامیداره.
هر وقت این فیلم و میبینم یاد سخن یکی از بزرگان میفتم:
" طوری زندگی کنید که اگه فیلم زندگیتون و برای دیگران نمایش دادن شرمنده نشید"
*چند روزه سریالی از تلویزیون میبینم ( تعجبی نداره من اصولا" با شروع فصل امتحانات درجه خواب و
فیلم دیدنم به حد اعلی خودش میرسه ) که در نوع خودش جالبه.
جریان فیلم از این قراره که پسری که ده ساله به پای دختری نشسته و زندگیش و سیاه کرده به امید
اینکه روزی این دختر برگرده و باهاش باشه روزی برحسب اتفاق دختره رو بعد از این همه سال میبینه.
پسر با شور و شوق تموم به سمت دختره میره و دختره با کمال افتخار و آرامش شوهرش و به پسره
معرفی میکنه.شوهری که دکتر پولدار و پسر عموی دختره هست.
پسره عنوان میکنه که خب حق داری با همچین کسی ازدواج کنی ولی دختره میگه مبنای من برای
ازدواج این چیزها نبوده و در واقع ازدواج من و تو به صلاح نبوده.
پسره بعد از چند روز بالاخره با خودش کنار میاد و بی خیاله دختره میشه و میره سراغ دختر دیگه ای
که نوعی ارتباط کاری باهاش داشته.
از دختره در مورد ازدواج و زندگی و این چیزا می پرسه دختره میگه من ازدواج کردم بعد سریع پشتش
میگه البته بعد از یک سال جدا شدیم دلیل جدایی هم من نبودم شوهرم بوده.
پسره حرف دختره رو تائید میکنه و بازم در این مورد باهاش صحبت میکنه.
دختره هم با وقار متانت و شرم و حیا و حجاب کامل به پرسش های پسره جواب میده.
سرانجام روزیکه پسره کاملا" دلبسته دختره شده بود ازش خواستگاری میکنه و دختره درخواستش و
رد میکنه و دلایلی رو مطرح میکنه که همش برمیگرده به همون صلاح نبودن.
و اینجوری میشه که علی میمونه و حوضش.....و این داستان ادامه دارد.
در تمام مدتی که این سریال و میدیدم فقط یه جمله در ذهنم در گردش بود و اون آیه ۳۶ سوره محمد بود:
"و بدانید که زندگانی دنیا جز بازیچه و هوسرانی نیست و اگر به خدا ایمان بیاورید و پرهیزگار شوید
پاداش اعمال شما را در بهشت خواهد داد و از اموال شما چیزی مزد هدایت نمی خواهد"

پ.ن : این سومین دفعه ای که که دارم آهنگ وبلاگ و برای این پست عوض میکنم!
از مثل همیشه تا شب مهتاب و حالا هم ...شکلات.
خودمم نمیدونم چمه و چی میخوام بگم.فقط با این دکلمه بدجوری آروم میشم!!!
اگر چهره ی برافروخته ام،چشمای خیس سرخم،حال خرابم یا لباس تا ابد مشکیم اذیتت میکنه درنگ نکن،چشمای قشنگتو ببند و یه لحظه هم به این دیوونه ی ویرونه نظر نکن.
تنهاترینم،این من شکست تو نبود تو،شکست و دیگه شاکی نشد،شکست و دیگه ناله نکرد.جون من،رفتی آروم،آهسته،بی سرصدا،تو یه لحظه،ولی منو ببین آروم و آروم و آروم تر.یک مرگ مخملی تو یک سکوت وهم آلود لعنتی.ببین که نیستی و تو نبودت چجوری با بودنم معنای بودنو خراب کردم.ببین که تو این شهر سیاه و تاریک منم همین من که شاه غم و غصه و پوچیه و اینایی که گاهی برات میگم و گوشای نازنینتو آزار میدم شاهنامه!شاهنامه ی من هفت خان نداره،خودتی و خودت خان اول و آخرش ولی گذشتن از همین تک خان واسه من سخت تر از گذشتن از جون و عمرمه.هی هی هی،چی بگم وقتی مجبورم کردن بگذرم،چی بگم...کاش کنارت،کاش کنارم بودی تا تب این دل داغدارمو حس میکردی.نه دست نزن،میسوزی فدای ناز انگشتات.قربون غربت نگاهت اونجوری منو نپا که فکر کنم حرفام اذیتت میکنه.اون چشمای غمگینت قلبمو بی صدا پاره کردن.آخه اوس کریم فدای وجود پاک و منزهت این فراغ چی بود؟آه،چی بگم،به حکمتت معترض شم خدا؟!از سکوت خودم برنجم یا از بی ستاره شدن آسمون تک ستاره م.گل مهربونم،تو نکن گریه تو نکن ناله که کسی جز تو نمیتونه این دل داغونو آروم کنه.دلم گرفته،میدونم میدونی خیلی گرفته،هر چی اشک ریختم،هرچی به زمین و آسمون کوبیدم نشد که نشد،نه عزیز دلم این بغض شکستنی نیست،غذامه،انرژی سکوتم،خون چشام،ناله ی نفسم ...
آره مهربون،من که هنوز باور این دل و وجودم نمیشه ولی میگن دو ساله شد.
تاریخ دلتنگیای من،برزخ و زجر من دو ساله شد.قلبم از تار و پود این دنیا گرفته،از غم و شادیش شکسته ، کجای این هفت آسمونی تک ستاره من؟ببین بی تو چه غریبم،ببین بی تو چه علیلم،ببین چه دلتنگم،ببین از خستگی نای صداکردنت هم نمونده.کاش اشکام میذاشت یه شب آروم و آسوده بخوابم و تو اون آرومی بیای و زل بزنم بهت دستم رو بگیری و با خودت ببری تو آسمونا،نذاری بی تو بمونم.میدونم همش خیاله ولی فکرشم دوست دارم.کجایی ببینی دارم تموم میشم،تموم میشم و شروع نمیشم،کجایی ببینی این کوری عشق نیست به پاکی چشات قسم خود عشقه.آره عزیزکم دیدی؟منم عاشق شدم.با خودم میگم چه دنیای خرابیه که من عاطفه تعطیل نا انسان منم دم از عشق میزنم ولی به روحت به معبودت قسم قدرتشو با تار و پودم حس میکنم.
اومدم بگم نگران من نباش،بی ما بد نگذرون،خوش باش که به همین کورسوی نور چشمم به همین قرآن قسم خوشم به خوشیت،حتی بی من،هرچند اونور هفت تا آسمون،هر چند ...اومدم بگم پره شوقم و پره انتظار،اگرچه تنها ولی با تو،بگم که گاهی که اشک میریزم از سر ناخوداگاهیه و الا چشام خشک شه که بخوام دل قشنگتو تو سینه بلرزونم.
اومدم بگم تو این دو سال هرچی به من گذشت و گذشت همه ش با همه خاطراتش فدای فقط یه لبخند شیرینت،اومدم بگم که دوسال که هیچ تا ابد تو این دل کوچیک ناقابل خودت سلطان قلبی.اومدم بگم به اندازه ای که میتونی تصور کنی دوستت دارم.دوستت دارم مینای پاکم،مینای جاوید من.![]()
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با تشکر فراوون از نسرین عزیزم،کسی که خواهرانه سنگ صبورم شد و همیشه به یاد ماست.
<<مسعود>>




