
دیروز دنیا به دیوونه بازی هام خندید....مخصوصا" به بستنی خوردنم!
چه دردی ست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای تنها نشستن!
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن!
برای هر لبی شعری سرودن ولی لب های خود همواره بستن!
به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن!
به نزد عاشقان چون سنگ خاموش ولی در بزم خود غوغا نشستن!
* گاهی وقت ها میرسی به جایی که نباید برسی.به بی اعتنایی کامل.به آرامش کاذب!
* رسیدم به اونجایی که دیگه هیچ چیز برام اهمیتی نداره.چیزهایی که دیگران و شاد و متهیج میکنه
برام پیش پا افتاده ترین مسائل هستن و از موضوعاتی که غم به دلشون می نشونه خندم میگیره...
* این روزها فقط نگاه میکنم بدون اینکه چیزی ببینم...این روزها چشمام فقط آسمون و میبینه.....
خسته ام از زمین و زمینی هاش... شاید به همین خاطر هم هست که باهام سر لج پیدا کرده و دائم
کاری میکنه بهش سجده کنم ولی کور خونده!
** بعد از چندین بار زمین خوردن های سطحی دیروز از بالای پله ها پرت شدم پایین.نمیدونم چرا فقط
سعی کردم سرم به زمین نرسه.نه به خاطر اینکه سرم آسیب نبینه شاید به این دلیل که فکر نکنه
پیشش کم آوردم....جناب زمین! نشستن و برام سخت ترین کار دنیا کردی ولی حتی اگه خوابیدن و
هم ازم بگیری نمیذارم به هدفت برسی!
* هیچ وقت فکر نمی کردم مثله امروز انقدر آرامش داشته باشم.گویی از اول دلی وجود نداشت!!
** چیزهایی با چشمام دیدم که قبل ترها برام مهم و عذاب دهنده بود...امروز به تمام دیده هام فقط
خندیدم..فقط نگاه کردم...تمام وجودم و برای یافتن احساسات گذشتم کنکاش کردم ولی خبری نبود!
*** هیچ وقت از دیدنت انقدر خوشحال و آروم نشده بودم.ممنون که بودی فاطمه عزیزم!
* این روزها دل های شبیه خودم زیاد میبینم ... کسانی که جای این زخم روی قلبشون حک نشده
نصیحت و اندرز می کنند ولی من فقط به آغوش میکشمش و اجازه میدم تا وقتی که دوست داره
خودش و خالی کنه و ... من فقط سکوت میکنم و بغضم و با تمام نیرو فرو میخورم... آره! منم اینجوری
آروم شدم.یادته؟!
* بچه تر که بودم به کسایی که می گفتن روحم خسته ست میخندیدم.همیشه برام سوال بود که
روح هم مگه خسته میشه؟!.... و امروز با تمام وجودم این خستگی رو حس میکنم.ساعت ها میخوابم
تا شاید حالش بهتر بشه ولی نمیدونم توی خوابم هم چرا انقدر بی قراری میکنه....؟؟؟!!!
* قبل تر ها سخت ترین کار برام گفتن جمله "دوستت دارم" بود... این روزها خیلی راحت میتونم این
جمله رو بگم ولی کسی رو جز خدا لایقش نمیدونم...روزی هزاربار بهش یادآوری میکنم که دوسش دارم!
*دلم این روزها بدجوری هوات و کرده... دلم برای آغوشت تنگ شده...دلم نگاه مهربونت و میخواد...
دست هام به دنبال دست های گرمت میگردن.نگاشون کن یخ زدن از سرمای روزگار...حداقل تو
خواب های همیشه آشفته ام بیا...فقط یک لحظه خانوم جسیمی!
** تا حالا اینجوری درکت نکرده بودم بهرنگ.شایدم تو حالا من و درک میکنی!
* بهم گفت :به من اعتماد داری؟ دلم نیومد بگم این روزها به چشم هامم ذره ای اعتماد ندارم.
آروم گفتم: آره! گفت چه قدر؟ گفتم: به اندازه چشم هام!!!
* نازنین تو بردی...این روزها اعداد هم باهام غریبی میکنن!
* روزها رو به این امید سپری میکنم که ماه به نیمه برسه و قرص ماه کامل بشه.اونوقت تا صبح میشینم
لب پنجره و نگاهش میکنم و باهاش حرف میزنم.صبح ها آفتاب نزده از خونه میزنم بیرون و تا جایی که
بتونم راه میرم و تو آسمان روشن صبح نگاش میکنم....سنگ صبوری صبورتر و زیباتر ازش پیدا نکردم!
* خنده داره ولی تنها آرزوم اینه که برف بباره...دلم برای سپیدی و پاکیش تنگ شده... دلم برای خوردن
بستنی زیر بارش سنگینش و رسیدن به بی حسی کامل از سرما تنگ شده...دلم برای قشنگ ترین
فصل سال تنگ شده...خسته شدم بس که اخبار هواشناسی رو گوش کردم.پس کی میای؟!

* فکرکنم حالاباور کنی که ۸۰٪ به تو فکر کردم و ۲۰٪ به خودم...سرکردن با همچین دیوانه ای محاله.نه؟!
می خوام فریاد بزنم.
می خوام گریه کنم.
دلم میخواد چندتا مشت به اولین آدمی که جلوی دستم میاد بزنم.
آدمی نیست....
دستام قرمز شده انقدر به دیوار مشت کوبیدم.
نفس کشیدن برام سخت شده انقدر فریادم تو خودم خفه کردم.
بالا آوردم از بس صبوری کردم لبخند زدم و کظم غیض کردم.
کم آوردم از این همه خوشی.به خدا کم آوردم.
.
.
.
تموم روز و میخوابی که یادت بره امروز چه روزیه
اول شب به دوستی زنگ میزنی و رفع دلخوری میکنی تا دلخوری باعث نشه یادت بیفته تو این ساعت
کی چی کار کرد.
ساعت ۱۰:۳۰ شب خودت و با افکار پوچ و رویاهای بی سر و ته مشغول میکنی تا
یادت بره امشب چه شبیه.
نیمه شب الکی عینه دیوونه ها به هر چیزی میخندی تا یادت بره کل شب اون سال داشتی
گریه میکردی.
بعد یه دفعه یه دوستی بعد از مدت ها به یادت میفته و بهت اس ام اس میزنه.
از اس ام اس عاشقونش خندت میگیره.
انقدر متلک بارش میکنی تا اصل مطلب و از زیر زبونش میکشی بیرون.
تا اینجاش و خودم میدونستم.بیشتر از ۲سال بود که میدونستم ولی قبول نداشتند.
بعد یه دفعه یاد یه اشکال میفتی و سوال میکنی.
جوابی که میشنوی تمام وجودت و مسخ میکنه.
چندین و چند بار میخونی....چشات سیاهی میره...اشک تو چشات جمع میشه....دلت میخواد محکم
بزنی تو صورتش...میری یه لیوان آب میخوری.....با تمام توانت خودت و کنترل میکنی و منطقی جوابش
و میدی.......
هه مرغ این یکی هم یه پا داره.اینم قصه اش به گفته خودش با همه فرق داره.
قبل از اینکه جواب هاش بیاد همه رو پیش بینی کردم.
به! بابا نستارداموس و گذاشتم تو جیب بغلم.مو لا درز پیش بینی هام نرفت.
حالا دیگه حسابی قاطی میکنی.هر چی خاطرست میاد جلوی چشمات.
آخرین اس ام اس و میفرستی و تهش اولتیماتوم میدی که در صورت ادامه این ماجرا...خداحافظ!
حالا دیگه بغضت تبدیل به گریه شده.
میدونم نفهمید با چه زجری گفتم خداحافظ! میدونم که نمی دونست چه قدر دوسش دارم و همیشه
برام عزیز بوده و هست.میدونم که نمی دونست چرا همیشه با تمام بی معرفتی هاش به یادش بودم.
ولی نمی فهمم چرا اون؟!!! چرا اون که همیشه سنگ صبورم بوده و خودش از نزدیک شاهد خرد شدنم
بوده باید این کارو بکنه!!!!چرا؟چرا؟چرا؟
از این داغون تر نمیشی! جزوه هات و میذاری جلوت یه وقت به خودت میای که چند صفحشون و پاره
کردی....تو وبلاگ ها پرسه میزنی ولی حتی یک کلمه هم نمیتونی بخونی....فقط چندتا کامنت براش
میذاری که جوابش مطمئنا" چیزی جز جواب خداحافظیم نیست.
اتاقت و به هم میریزی تا مثلا" مرتبش کنی ولی وقتی عینه بازار شامش کردی میشینی وسطشون و
های های گریه میکنی.
به یه دوست صبوری اس ام اس میدی تا اگه ممکنه بهش زنگ بزنی تا شاید با حرفاش بتونی آروم بشی
...هه ساعت ۳ نصفه شب یا طفلک خوابه یا از دیوونگی من یه دل سیر خندیده.
از جواب ندادنش حرصت میگیره و براش اس ام اس میزنی " نمی خوام! آروم شدم"
.....
نفهمیدم چه شد و چی کار کردم تا آروم تر شدم.
ولی یه کابوسه چندساله از جلوی چشام رد شد.
نمیدونم چه حکمتی داره هر سال همین موقع ها همچین اتفاقاتی برای اطرافیانم میفته تا نذارن
من هیچ رقمه حتی یک لام هم از یادم بره.
خسته شدم از این همه خاطره! میریزمشون تو زباله دان ذهنم ولی کل عالم دست به دست هم میدن
تا به هر طریق ممکن بازیابیش کنن.
خسته شدم از این همه پیش بینی های درست و تلخ!
به قول همین دوست هنوزدوست داشتنیم "گرگ بارون زده ام درشکستن"..... وپیش بینی شکستن ها!
*یه زمانی از نازنین پرسیدم:چرا با کارکردن زن مخالفی؟!گفت برای اینکه زن و مرد تو محیط کار از هم
تاثیر میگیرن!
- یه زمانی به یه دوستی گفتم چرا از بودن نازنینت تو جمع وبلاگی ها ناراضی هستی؟!
گفت برای اینکه از دوستان وبلاگی تاثیر میگیره!
- یه زمانی بهرنگ بهم گفت فقط دوستت هستم نه برادرت.پرسدم چرا؟ گفت:برای اینکه اینجوری روتخت
فرضت نمیکنم!
- یه زمانی دوست متاهلی بهم میگفت اگر همسرم با خانوم های دیگه گرم بگیره یا اینطور دوستی های
وبلاگی که تو داری رو داشته باشه درجا خفش میکنم....و من بهش میگفتم اشتباهه به پای همسر
غل و زنجیر بستن و اون و در تملک خود دونستن!
- یه زمانی از همین دوست عزیز پرسیدم میگن خانوم ها با ورود یه نفر جایگزین نفر قبلی رو از یاد میبرن
ولی آقایون تا آخر عمر با غمشون زندگی میکنن.درسته؟
خندید و گفت : آقایون هر روز میتونن عاشق یه نفر بشن.خندیدم و گفتم از وبلاگ و نوشته هات معلومه.
تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره؟!
گفت : من هنوز انقدر خر نشدم که بخوام اشتباهات گذشتم و تکرار کنم.
و من خندیدم و خندیدم.غافل از اینکه.....
....
یه زمانی با همه این حرفا مخالف بودم...چون نه تو محیط کاری به کسی نگاه میکردم...نه تو محیط
وبلاگی از کسی تاثیر میگرفتم...نه به کسی به غیر از برادر به چشم دیگه ای نگاه میکردم.نه به اینکه
به سادگی میشه تو عرض چند ساعت به یکی ابراز علاقه کرد و از دیگری دل برید...
....ولی حالا همش درست از آب دراومده.آدما تو هر محیطی که کمی آزادی احساس کنن از هم تاثیر
می پذیرن.حتی تو دانشگاه خراب شده ما که گاهی با خانه های عفت اشتباه گرفته میشه.
تازه این دانشگاه نمونه و وسط پایتختشه.وای به حال بقیه!
.......
دیدم داره به زندگی کامل میشه!هه چه زندگیی! بوی تعفنی که ازش بلند شده بیداد میکنه!
کاش حداقل میتونستم مثل بقیه باشم تا انقدر عذاب نکشم.کاش میتونستم خدا رو ببوسم بذارم کنار.
کاش میتونستم به پاکی نجابت وفا صداقت .... فکر نکنم.
خدا جون دلم از دنیات بدجوری گرفته! دیگه طاقتش و ندارم!چرا وادارم میکنی این همه زشتی رو ببینیم؟
چرا هر وقت میخوام یه ذره همرنگ جماعتت شم ازم رو برمیگردونی؟
خسته ام از این همه خیانت.خسته ام از این همه ابتذال.خسته ام از این همه دنیا پرستی.
ببینم خدا یعنی جهنمت از این جایی که به اسم "زمین" داریم زندگی میکنیم بدتره؟؟؟!!!
...من که ته موتور خونش و ترجیح میدم به این خراب شده!!!

* بعد از ۶ماه دوباره سیاه شدم...خاکستری؟؟! همون!
* صحنه های شام آخر و شب یلدا دائم از جلوی چشام رد میشه.گاهی هم بعضی از سکانس های
چهارشنبه سوری.......نمیدونم چه حکمتیه که هر فیلمی که روم تاثیر میذاره و به فکر فرو میبرتم حتما"
تو دنیای واقعی دیر یا زود لمسش باید بکنم!!!
* خانم تهمینه میلانی کجایی که ببینی نتیجه اخلاقی فیلم کلاغ پر مزخرفت هر روز گوشه و کنار این
کشور داره به بهترین نحو تعبیر میشه!!!
* با عرض معذرت برای جلوگیری از هر گونه حوادث احتمالی در آینده همه دوستان عزیز که تا امروز در
اینجا و هر جایی اعم از دانشگاه تلفن و اس ام اس و ... که باهاشون در ارتباط بودم تبدیل به دوستان
رسمی و "شما"می شوند.ولی از ارزششون چیزی که کم نمیشه یه چیزی هم اضافه میشه!!!
...همیشه میگن پیشگیری بهتر از درمان است.
همیشه اینم میگن که خشک و تر با هم میسوزند...
همین!
آنچه هستي هديه خداوند به توست
و آنچه مي شوي هديه تو به خداوند است
پس بي نظير باش
* بعد از نزدیک به ۳ ماه دوباره دارم می نویسم... دلیلی برای ننوشتنم وجود نداشت.فقط حرفی وجود
نداشت.از پرحرفی بی حرف شده بودم.فکرم شاید بیشتر از همیشه مشغول بود ولی....
بگذریم.مهم اینه که الان هستم!
*" سارقان بانک ملی شعبه آریاشهر دستگیر و اعدام شدند! این افراد اعتراف کردند قبلا" هم سوابقی
از سرقت در مکان های مختلف از جمله یک طلا فروشی در یکی از شهرستان های کشور داشتند."
جا داره همین جا از بچه های اطلاعاتی تشکر کنم.میگن زحمات این عزیزان منجر به یافتن این از خدا
بی خبران شده است....رحمه الله فاتحه الصلوات برای این جانیان از خدا بی خبر....دزدان کله گنده و
شکم گنده تر راحت بخوابند که بچه های اطلاعات امنیت همیشه بیدارند!
* "یک مرد که مواد مخدر و در بین پوسته هاي تخمه ژاپنی مخفی کرده بود و قصد داشت از ایران خارج
شود توسط ماموران هوشیار انتظامی دستگیر شد"
واقعا" چه چیزی جز آفرین میشه به این مرد گفت؟ آفرین به این هوش! آفرین به این خلاقیت!
فقط مرد هوشیار یه جای کارت و اشتباه کردی....به کی رازت و گفتی که لو رفتی؟
عمرا" خود سردار رادان که نماد هوشیاری نیروی انتظامیه نمی تونست مخش به اینجاها قد بده....
* بعد از ۸/۷ جلسه کلاس متوجه شدم مژگان مهدوی که تو مجله موفقیت قلم میزنه استاد روش
تحقیقمه! با اینکه کلی از مقاله هاش و خونده بودم و با شخصیتش تا حدی آشنا بودم نمیدونم چرا
متوجه این موضوع نشدم.انقدر که باهوشم هزار ماشاالله!
خوشم میاد ازش.زن راحتیه.ذره ای هم خورده شیشه تو وجودش پیدا نمیشه.ساده-راحت-انعطاف پذیر
صمیمی-مهربان و خوش اخلاق.......کلا" همه بچه ها دوسش دارن.
* هوای بیرون گرم تر از فضای داخل دانشگاهمونه! دیروز به خاطر سرمای شدید و عدم توانایی حرکت
انگشت هامون برای نوشتن جزوه کل کلاس خانم مهدوی به جلسه بحث و مناظره تبدیل شد.دریغ از
یک کلمه درس! اين خبرهاي بالايي رو هم همونجا متوجه شدم.
فن های کلاس ها وقتی روشن میشه احساس میکنی الانه که کلاس بره روی هوا.
از ترس صداهای دهشتناکی که از خودشون در میکنن مجبوریم خاموششون کنیم.گرچه روشن و
خاموشش هیچ فرقی با هم نداره.رفتیم پیش مدیر گروه دیدیم با شال و پالتو و دستکش نشسته
تو اتاقش و داره میلرزه! و یک جواب قانع کننده: چی کار کنم وقتی هیشکی گوشش بدهکار نیست؟...
راست میگه! در همین ۱۰ سال آتی قراره نقل مکان کنیم به مجتمع پیامبر اعظم . خرج اضافه برای چی؟؟
* وقتی وارد دانشگاه قبلیم شدیم هنوز کارگر ها داشتن تکمیلش میکردن.ریاست دانشگاه که من تا
۳ماه با نگهبان دم در اشتباهش گرفته بودم عنوان کردند که شما در بهترین دانشکده فنی ایران مشغول
به تحصیل می باشید.کارهای عمرانی دانشگاه تا ترم آینده تموم میشه و فقط میمونه سالن بسیار
کامل ورزشی کنار دانشگاه که تشکیل شده از استخر و سونا و زمین تنیس و سالن چندمنظوره و ...
که اونهم اگر یک سال به ما فرصت بدید قابل استفاده برای همه شما عزیزان خواهد شد.
سال اول دانشگاه رو با امکانات زیر صفر گذروندیم.دانشگاهی در محله ای که کوه و صاف کرده بودن و
مسکونیش کرده بودن و کل محل با اون وسعت از داشتن مغازه هایی به تعداد انگشتان یک دست
محروم بود.تا قبل از ورود ما که اولین دانشجو های اون دانشکده بودیم زمین متری صد هزار تومن بود
و به محض ورودمون شد پانصد تومن و این روزها که آگهی های روزنامه ها رو ورق میزنم به بالای
۱۳۰۰ هزار تومن رسیده.
تو نقشه تهران هم كروكيش و درج كردن.زمان ما چند سانتيمتر تو نقشه سفيد گذاشته بودن و اسم
محل و نوشته بودن با كروكي ۲تا خيابون اصليش.فقط کل بدبختی و سختیش برای ما بود.
از موضوع پرت شدم.... سال اول و به همراه کارگران عزیز گذروندیم.تو زمستون برامون کولر روشن
میکردن که از سرما دستامون و به هم میمالیدیم و پاهامون و زمین می کوبیدیم و جزوه مینوشتیم
و تو گرما هم تهویه گرمایی رو راه مي انداختن تا جایی که از گرما حال تهوع می گرفتیم.ناهار از یک
شعبه دیگه دانشگاه که تو پونک بود می آوردن و بچه ها تو راهروها و کلاس های دانشگاه قضاهای
سرد و مزخرف و سق میزدن اونم مهجزه بود اگر به نصف دانشکده ۳۰۰ نفریمون قضا برسه.
سر کلاس خیلی سرمون داشتیم درس میخوندیم که کارگران عزیز و در و باز میکردن و عین خونه
خالشون و سرشون و مینداختن پایین و میومدن پنجره ها رو جوش میدادن! ما و اساتید هم نقش
هویج و بازی میکردیم............
تابستون سال بعد دکتر جاسبی زحمت کشیدن و قدم رنجه فرمودن و کالج اشرافیمون و افتتاح کردن.
به تاریخ همون روز! احتمالا" ما اون یک سال قبل و دستیار کارگران به حساب میومدیم!
سال اول از سالن کنار دانشگاه یه گودال عمیق به ثمر رسیده بود که تهش مورچه ها و سوسک ها
مشغول شنا در استخر اشرافیمون بودن....الان ۴سال از تاسیس دانشگاه میگذره و اون گودال عمیق
هنوز راسخ و محکم بدون هیچ تغییری برجاست احتمالا" فقط تعداد جک و جونورهای مشتری آب ته
گودال افزایش پیدا کرده!
( هر دفعه اونجا رو میبینم یاد مصاحبه فیروز کریمی برای ساخت استادیوم ثامن میفتم!)
* دانشگاه دستور فرموده بودن ۱۰ هزار تومن بابت اینترنتی شدن ثبت نام و استفاده از کارت های
اعتباری برای واریز شهریه به حساب دانشگاه واریز کنیم....دانشگاه های دولتی بدون دریافت
هیچ گونه وجهی حساب برای دانشجویانش صادر کرده و کارت های اعتباریشون با پست و بسته بندی
بسیار درخور به درب منازل دانشجویان فرستاده شده....جالبه نه؟جالب ترش اينه كه دانشگاه هاي واقع
در دوقوز آباد خيلي وقته ثبت نامشون اينترني شده اونوقت براي انجام اين كار در يكي از دانشگاه هاي
پايتخت بعد از گذاشتن كلي منت بايد خودمون هم دنبال كارهاش بدوييم.
بانك شعبه نزديك دانشگاه هم طريقه دو دره بازي رو خيلي خوب ياد گرفته بود چون هيچ وجهي رو قبول
نمي كرد و اعلام ميكرد فقط به شعبه ذكر شده دانشگاه مراجعه كنيم.قرن عتيقه ديگه.حواله نداريم كه!
خدا مرحوم منوچهر نوذري رو قرين رحمت كنه، " فقط همون كه تو فيلم بود "
* هديه جشن دانشجويي دانشگاه آزاد از سال آينده يك سرويس چيني به زوجين عزيز و قرعه كشي
تعدادي سكه براي هزاران عروس و داماد عزيز خواهد بود....ماشالله سال به سال هدايا آب ميره...
دكتر جان انقدر خرج نكن ورشكست ميشي زبونم لال....
* دکتر جاسبی کلاهت و بذار بالاتر! شما به چگونگی افزایش حجم شکم مبارکتون مشغول باشید
اصلا" هم لازم نیست فکر مقدستون و مشغول رفاه دانشجویانتون بکنید.فقط چرا.یادتون باشه حتما"
بیشتر به روش های تیغ زنی فکر کنید.یک ساله شهریه هاتون به دليل اصرارهاي رئيس جمهور
افزایش پیدا نکرده دچار کمبود تیغ تو بدنمون شدیم.خدا ازشون نگذره .خواهش میکنم تیغ هامون و
بهمون برگردونید!!!
راستی دکتر عزیز چند باری هست میخوام با روابط عمومی شبکه یک تماس بگیرم و ازشون عاجزانه
تمنا کنم تا برنامه میعاد شبانه رو دوباره راه بندازن تا انقدر محروم از دیدن رخ ماهوارتون نباشیم.
دکتر جان تمام کتاب هایی که به قلم ارزشمند شما نگاشته شده مطالعه کردم خونم دچار کمبود
نوشته های شما شده.هر شب دعا میکنم میعاد شبانه راه بیفته و قدم روی چشم ما بذارید و
کتاب های جدیدتون و معرفی کنید و سخنان فلسفی و بسیار درخور تاملتون و با جان و دل گوش کنیم.
................
یه سوال: شده تا حالا به این فکر بیفتی که از خودت و چگونگی تو شیشه کردن خون مردم توسط
قلم ظريفتون چیزی بنویسید؟؟چی ؟اول باید بازخورد مردم و راجع به خودتون بدونید؟؟
زحمت بکشيد و یه سری به سازمان مرکزی بزنيد کاملا" متوجه میشید.فقط امیدوارم تحمل اون همه
فحش و لعن و نفرینی که بلند بلند تو طبقات و سالن ها به خودتون و خانواده و هفت جد پشتتون
میشه رو داشته باشید....
* پس فردا دومين سالگرد سانحه سقوط هواپيماي حامل خبرنگاران و پرسنل صدا و سيما در مقابل
فرودگاه مهرآباده....دوباره يكي دو روز مرده پرستي مي كنيم و بعدشم مثله هميشه يادمون ميره اصلا"
چنين افرادي وجود داشتن و مسلما" هم به هيچ مسئولي مربوط نيست كه خانواده هاي اون ها در
غياب عزيزانشون چه طور روزگارشون و ميگذرونن....راستي بالاخره كسي فهميد چي از تو اين جعبه
سياه درآوردن؟فكر كنم مثله هميشه همون اطلاعاتي توش بوده كه توسقوط هاي قبلي هم اعلام شده!
* غروب يكي از شب هاي ليله القدر امسال سر چهار راه رودكي ماشين ها به هم قفل شدن و راه به
كلي بسته شد.سر چهار راه ۳نفر از افسران عزيز مشغول به خدمت بودند.يكي از اين بزرگوارن با
موبايلشون مشغول دل دادن و قلوه گرفتن با محبوبشون بودن و به كل از خود بي خود شده بودن و
احساس ميكردن رو ابرها قدم ميذارن.شرط ميبندم اگر فقط كمي تمركز داشتن مساحت دقيق بانك
سپه رو چندين و چند بار محاسبه كرده بودن! ۲نفر ديگه از اين بزرگواران هم جلسه نقد كتاب گذاشته
بودن و سخت مشغول بحث راجع به كتابي كه در دست داشتن بودن.چراغ راهنمايي رانندگي عزيز هم
هي براي خودش سبز و قرمز ميشد،اما دريغ از حركت يه خودرو!
رانندگان بزرگوار هم از اين فرصت نهايت استفاده رو بردن و مشغول صله رحم و قربون صدقه رفتن
همديگر شدن و خودشون و براي عزاداري شب آماده كردن!!
در اينجا لازم به تشكر از پرسنل زحمت كش راهنمايي رانندگي ناحيه ۲ واقع در چهارراه رودكي كه
با چشمان غزال مانندشون ناظر بر ماجرا بودند و نقش كدو تنبل را به خوبي بازي كردند مي باشد.
(وقتي اين صحنه رو ديدم ياد تبليغ خطوط شطرنجي چهارراه ها كه سعي در بالا بردن فرهنگ و
اطلاعات مردم داشت افتادم!)
* بلاگفا وبلاگم و حذف نكن خوبه!!!
..................................................................................
* داداش مسعود نميدونم كجايي و چي كار ميكني ولي اگه تو به يادمون نيستي و ازمون دوري
ميكني،ما به يادتيم.چشم انتظار و نگران منتظر برگشتت هستيم...
راستي:
مينا جان تولد زمينيت مبارك! ديگه نيازي بهش نداري ولي براي ما فرصتيه كه بگيم دوستتون داريم
و به يادتونيم.هواي داداش مسعود ما رو داشته باش خانوم خانوما....
* پريساي عزيزم ميلادت مبارك...اميدوارم هر جا هستي شاد سلامت و موفق باشي.
برات بهترين ها رو آرزو ميكنم خواهر دوست داشتنيم!
* داداش كيان عزيز باز هم با كمال شرمندگي ميلادت و تبريك ميگم.خيلي زياد خوشحالم كه تولد
همچين روزي بود.يه روز كاملا" سخت ، تلخ و پرخاطره تبديل شد به شبي شاد و شعف انگيز.
نميدونم چه جوري بابت فراموشكاريم معذرت بخوام و بابت لطفت تشكر كنم فقط ازت ممنونم كه
يه تاريخ خوب و با يه تاريخ نسبتا" تلخ تو تاريخ هاي ثبت شده در ذهنم عوض كردي.
اميدوارم هر چه زودتر دلت آروم بشه و تمام مشكلات از سر راهت برداشته بشه...
شروع زندگي شاد و پراميد رو برات آرزومندم....

دوست دارم نتيجه مبارزه و الطافي كه خداوند هميشه بهم داشته رو بگم...تنها چيزي كه الان ميتونم
از حال خودم بگم آهنگ "شب تار" دکتر اصفهانی هست كه داره پخش ميشه!!!
* بهرنگ جان اينبار نه شعر نوشتم نه حكايت نه خاله بازي و تيكه پاره كردن تعارف ( از ديد تو )
..... راضي شدي؟؟؟!!!
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس بمیدان در نمی آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازدمگرعودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی می گسارارن را چه شد
حافظ از اسرار الهی کس نمی داند خموش از که می پرسی که دو روزگاران را چه شد
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند كه مهم ترين آنها بي نهایت بودن ذرات بود , در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات می کنند و همه آنها توصیه می کنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد بنابراین ایشان نامه ای همراه با محاسبات مربوطه را برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون می فرستند بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته می شود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین می شود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح كنيد پروفسور حسابی نقل می کنند که وقتی برای اولین باربا بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بی اندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوق العاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش , به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست , نظریه خود را در ارتباط با بی نهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم ، بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند ، گفتند که ما یکماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.
يكماه بعد وقتي دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربه ای دارم می توانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد باورم نمی شد که چه شنیده ام , دیگر از خوشحالی نمی توانستم نفس بکشم , در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند, به این ترتیب با پی گیری دستیار و نامه ای با امضا اینشتن بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو امکانات لازم را در اختیار من قرار داد و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند , اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم , متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است , بسرعت آن را نزد ریس آزمایشگاه بردم و مسله را توضیح دادم , ریس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است , گفتم اما با این روش امکان سو استفاده هم وجود دارد؟ او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطا های احتمالی همکاران خیلی ناچیز است .
بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریه ام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد , با تشویق حاضرین در جلسه , وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخاستند, من که کاملا مضطرب شده و دست وپای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان و کمی صحبت که با من کردند آرام تر شده و سپس به پای تخته رفتم و شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله ؟ گفتم نمی خواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست .
آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرین ترین و آموزنده ترین لحظات زندگیم بود وقتي بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن من را استاد خود خطاب کرد و من نيز بزرگترين درس زندگيم را نيز انجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمند تری دارد همان اندازه متواضع , مودب و فروتن نیز هست !! يكماه بعد بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.

خیلی خستم.خیلی زیاد.حرفی برای گفتن ندارم!
انگار یه پرده سفید کشیده باشن رو مغزم یا کل اطلاعاتش و پاک کرده باشن.
سفید سفید انگار هیچ وقت چیزی توش نبوده!
تا حالا عقل و دلم با هم سر جنگ داشتن ولی حالا هر دوشون سکوت کردن.انگار اصلا" وجود ندارن.
الان فقط یکی هست که داره باهام حرف میزنه.همونی که هیچ وقت تنهام نذاشت...
خیلی دوست دارم مثل همیشه بهش اعتماد کنم و طبق حرفاش عمل کنم ولی پاهام کشش ندارن
ثابت موندن.خیلی سعی کردم حرکتشون بدم خیلی زیاد ولی اونام مثله من خستن.خیلی خسته.
خسته تر از همیشه و هر وقت...
به قول بهرنگ حس دونده ای رو دارم که به جای اینکه به خط پایان برسه خط پایان کوبیده شده بهش!
ولی نه! حس دونده ای رو دارم که وقتی خط پایان بهش رسیده جلوش یه مسیر خیلی طولانی تر و
پرپیچ و خم تر و دلهره آور تر و میبینه.مسابقه تموم نشده که باید مسابقه دیگه ای رو شروع کنه.
مسابقه ای شاید به طول یک عمر!
خیلی وقته آینده رو نمیتونم ببینم.انگار یه دیوار بین حال و آینده ام علم کرده باشن و حالا میگن از روی
دیوار بپر!
حتی ذهنم توان رویا سازی برای تصویر اون طرف دیوار نداره.ترس تمام وجودم و فرا گرفته.اگه اندفعه
وسط راه متوقفم کنن شاید برای یک عمر باید بشینم یا حداکثر قدم بزنم و حال آنکه من عاشق دویدنم.
خستگی.ترس.شک و تردید.عدم اعتماد به هیچ چیز این دنیا و دست های پنهان روزگار چیزهایی هست
که به پام غل و زنجیر شده و توان ادامه راه و ازم گرفتن.

فقط دلم میخواد خدا بدونه که چه قدر دوستش دارم و تنها تکیه گاهم فقط خودش و بس!
دلم میخواد بدونه که تو قول و عهدش شک نیاوردم و همیشه بهش اعتماد داشتم و دارم فقط شک
به دنیاش دارم.اعتماد چیزیه که تو وجودم محو شده.هر چه قدر هم دنبالش میگردم پیداش نمیکنم!
مشکلم اینه که نمیدونم چی میخوام.نمیدونم چی به صلاح من و .... هستش.نمیدونم چسبوندن
تکه های شکسته شده خاطرات خوش قدیمی و فراموش کردن تمام خاطرات تلخ عاقبت خوبی خواهد
داشت یا نه.نمیدونم احساسات و قلب ها کجای این قصه قرار میگیرند.
پیوند جسم ها مهم نیست دل ها باید پیوند بخوره و حال اونکه اصلا" نمیدونم دل ها تاب و توان شروعی
دوباره رو خواهند داشت یا فقط میخوان تلقین کنن که توان بروز احساسات نو پاک و عاری از حسرت و
دارند .
وصال این نیست که دو نفر در کنار هم باشن.مهم اینه که از بودن در کنار هم لذت ببرند نه اینکه همدیگرو
تحمل کنند و جلوی دیگران حتی تو خلوت های خودشون نقاب خوشبختی بزنن.
نمیدونم شاید باید به مغزم زمان بدم برای بازسازی خودش.باید اجازه بدم کامپیوترش و سرویس کنه و
دومرتبه راهش بندازه اندفعه با سرعت بالاتر.علاوه بر اون باید صحبت های یک نفر و بشنوم.
اندفعه نمیخوام در مقابل همه حرفاش سکوت کنم و نقاب باور و به صورتم بزنم.
یه صحبت مرد و مردونه و عاری از هر احساس و مصلحت اندیشی و رودربایستی و احیانا" دروغ.
اینبار باید تصمیمی از روی عقل گرفت نه دل.فقط عقل نه ترکیبی از هر دو!
اگه تصمیم و هر چی که باشه بگیرم دیگه به کسی اجازه تاثیرگذاری نمیدم.به قول نازنین قوی ترین
آنتی ویروس و تو مغزم نصب میکنم تا هر مانعی نتونه سد راهش بشه.
تا نشه مثل بیست و یک ماه گذشته که عالم و آدم روی تفکراتش اثر میذاشتن و این فقط خدا و اراده و
خواستش بودن که جلوی عملی کردن اثرات اطراف و میگرفت.
البته هیچ وقت مخالف مشورت نبودم و نیستم ولی فقط مشورت نه تصمیم گیری مشورت دهنده.
هرچند میدونم الان هم کلی از دستم بابت این نوشته ها شاکی هستی ولی با پررویی و گستاخی
تمام میگم مثل همیشه توکل به خودت.خودت راه درست و نشونم بده گرچه همیشه پاهام لرزیده
تو مسیرهای انتخابیت و تردید به خودم راه دادم چون من هیچ وقت شجاعت تو رو نداشتم ولی اینو بدون
بازم مثل همیشه تنها تکیه گاه و راهنمام خودتی و بس!

*الگوی زندگیم از بچگی کسی جز پروفسور حسابی نبوده! کسی که بابت درس های زندگی که بهم
داده تا آخر عمر مدیونش هستم.شکست ناپذیری.پشتکار.تلاش وقتی همه چیز بر علیه توء.موفقیت تو عین ناامیدی و شکست.عشق به مردم به وطن.مهربانی .تواضع و فروتنی در عین قدرت که خب متاسفانههنوز نتونستم متواضع باشم.عین یه چنار بالا رفتم و صاف وایسادم و نمیدونم کی میخوام بفهمم بید مجنون علاوه بر زیبایی فوق العادش امکان استفاده از سایه اش رو برای همه فراهم میکنه.
شعار وبلاگم رو هم که الحمدالله مثل اینکه فقط در حد شعار برام باقی مونده!
۱۲ شهریور سالروز بزرگداشت دکتر حسابی بود.روزیکه برای همیشه دنیا از وجود همچین گوهری
بی نصیب موند.خیلی دلم میخواست تو این روز آپ کنم و از ایشون بنویسم ولی تهران نبودم.
الان دارم مینویسم ولی یه غم بزرگ تو دلمه.غمی که با خوندن این خبر تو وجودم ریشه دوند.
هر وقت میرم آرامگاه ایشون تو تفرش یه آرامش عجیب سرتاسر وجودم و فرا میگیره.عین اینکه نشسته
باشم کنار خودشون و باهام صحبت میکنن و بهم امید و انرژی میدن.شاید باور کردنش سخت باشه ولی
تک تک عکس ها باهام صحبت میکنن و به کل گذر زمان و فراموش میکنم.
حالا جایی میخواد از بین بره که همیشه آرزوی دیدنش و داشتم.تا سر خیابونش هم رفته بودم و ولی
نذاشتن جلوتر برم...
میبینی نازنین ! انقدر نرفتیم تا...

*نقاب صورتت و برای هیچ کس برندار حتی عزیزترینت.اگه خواستی برداری کامل برش دار چون طرفت
همون نصفه صورتت و میکنه نقاب جدید صورتت و طبق اون نقاب باهات رفتار میکنه و این در حالیه که
تو اون نقاب جدیده هم نیستی! اگر هم نقابت و کامل برداری میشی مثله یه کتاب خونده شده و
انداخته میشی دور یا اگه خیلی شانس بیاری گوشه ای میندازنت تا هر وقت که نیازی به بودنت حس
شد سراغت بیان و غبار و از روت پاک میکنن و ازت استفاده میکنن و وقتی مشکلشون حل شد دوباره
به همون گوشه دنج قبلی پرت میشی!!!
*بهرنگ عزیز بابت همه محبت ها و دل نگرانی ها و کمک های روحیت ممنونم.حتی برای کمک آخرت!
اول دلخور شدم ولی وقتی فکر کردم دیدم کار درست و انجام دادی.بابت اینکه پاهام و محکم کردی و
بهم استقلال روحی و فکری دادی ممنونم.امیدوارم تو هم از دست من دلخور نشده باشی و دوستیمون
همچنان پایدار و سازنده باشه.
* همیشه وقتی حال خاصی دارم دقیقا" چندتا از شما عزیزان هم حالی شبیه به من دارید و امشب
یکی از اون شب ها بود!
تو فکر حرفای پريشب داداش مهدی بودم که با یه كامنت جالب از جانبش مواجه شدم:
